چهارشنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۸

شاید یه روز خودم ٬ خودم رو محاکمه کردم .
خودم میشم مدعی العموم ٬ خودم میشم دادستان ٬ خودم میشم قاضی ٬ خودم میشم شاهد ٬ خودم میشم وکیل ٬ خودم میشم تماشاچی ٬ خودم میشم خبرنگار روزنامه‌ها ...

خودم خودم رو محکوم می‌کنم ٬ خودم به حکم خودم اعتراض می‌کنم ٬ خودم واسه خودم فرجام‌خواهی می‌کنم ٬ خودم واسه خودم تخفیف می‌گیرم ... خودم خودم رو تبعید می‌کنم ... به اون دیار دور ...

فشنگ آخر ... آره فشنگ آخرم رو نگه می‌دارم برای اون روز ... روز دادگاه خودم ... روز تبعید شدنم ... تبعید به جایی که داره صدام میکنه !!!

... فشنگ آخر ... آره فشنگ آخر ...
:(

شنبه، ۱ اسفند ۱۳۸۸

شاید بشه به این لیوان نسکافه داغ دلبست ...
شاید تونست انسان ها رو دیگه نشناخت !!
شاید بشه محو شد !
توی تمام بودن و نبودن ها یهو غیب شد و به خاطره ها سپرده شد ...

و

شاید بشه روزهایی که گذشت رو دیگه به خاطر نیاورد، با تمام آدمک ها و تمام دقایق هایش ...
راهی را پیش گرفت که دیگر آشنایی در آن وجود ندارد ...

يكشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا شده یکی از جنس خودت بیشتر موقع ها کنارت باشه و یه جوری بهت انرژی بده و جبران لحظه هایی که از دست رفته رو برات پر کنه و اینقدر برات تکیه گاهی باشه که برای یک شب هم که شده به گذشته ای که اومد و رفت اصلاً فکر نکنی ؟

امشب از اون شب هایی بود که بعد از مدتها تونستم بخندم ^.^

چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

اگر سرگرمی میخواستی، چرا من ؟
تو که خواستی نباشی، پس چرا من ؟
یه کاری کردی با من، خوب دیروز ...
.
.
.
.
دیگه از بودن و موندن شدم سیر ...

يكشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

باز با آن دیگری دیدم تو را ، جای قهر و اخم خندیدم تو را
باز گفتی اشتباهت دیده ام، گفتمت باشد، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد، با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر کردی که دیگر قلب من، از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را ...

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

پنجشنبه، ۸ بهمن ۱۳۸۸

چیکه چیکه چیکه کم کم؛ میریزم آروم آروم و نم نم ...
اونی که یه روز عاشقش کردی ...
حالا میگی فراموشش کردم !!!

چیک و چیک، چیک بارون
منو میکشونه تو خیابون
...

دوشنبه، ۵ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن رو دیدی ؟
اونجایی که یهو شروع میکنه به دست و پا زدن، محکم ... خیلی محکم ...
اونجایی که خون گردنش داره میره وو اون داره دست و پا میزنه، تند و تند و تند ... من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست پا زدنش، انگار که همه چی بکگراند میشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمز و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریده اش) بره بیرون.

ولی بعد یه مدت که خونش رفت، هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن، اون لحظه اولی که آب سرد رو روش میریزن، یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه ... یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده، میفهمه دیگه مرده !

دیگه نیست، میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده، میفهمه این آب سرد یعنی یادآوری همه اون دست و پا زدنا و جون کندنا.

میلرزه ... تن بدون جونش میلرزه یه کوچولو.
خواستم بگم گوسفند رو درک میکنم.

/

ضمینه :
از تو بدم میاد.
از امیریه هم بدم میاد.
از تنهایی اتاقم بدم میاد.
از تمام رویاهایی که بوی تو رو میدن بدم میاد.

پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸

درون قلب مردها دو دیوار وجود دارد;
عشق
نفرت...
- کدام پیروز میشود ؟
هر کدام که بیشتر پرورشش بدهی !!!

يكشنبه، ۲۰ دي ۱۳۸۸

دوستان
بایگانی
موضوعات