چهارشنبه، ۶ مهر ۱۳۹۰

خودت دنیام رو پیدا کن
ببین من باورت کردم، به جز حسی که بهت دارم پی چیزی نمیگردم
میخوام آرامشم باشی کنارم توی این خونه
از این احساس تنهایی کسی چیزی نمیدونه ...

پ.ن :
برگشتم ^.^

جمعه، ۲۰ خرداد ۱۳۹۰


نخ زندگی من با شادی تو رنگی شده ...

شنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۹۰

سکوت مبهمی است، سایه های تنهایی به یکدیگر حسادت میکنن
تو تنها بازمانده این رویا هستی ، خوب ببین که روزها چگونه رهسپار فردای نیامده میشوند ...
بخند به ثانیه های ساعت که فردا نیز با توست ...

پنجشنبه، ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰

خیلی وقته میشنیم به هوای دیدن تو
بیا که رها شوم از این همه درد
.
.
.
میشنیم به هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو

شنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۸۹

میگذرد، روزهایی که بودنت را احساس میکنم و کمم از بار داشتنت
داشتنی که همواره پر از رویای جاودانه با تو بودن است
چه زلال است چشمانت که نگاهی را به من هدیه می کند، روزهای سختی در پس این رویا دارم ...

چهارشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۹

اپیزود اول :
تک و تنها، تصورهایی از یک همنشینی ساده و بدور از هیاهوی دیگران
روی سکوی سنگی و نگاه های شیطنت آمیز من و حس گرم و دوس داشتنی تو ...

کنج یک کافی شاپ، شبی به وسعت دو نفر و مهربونی خدا که سایه ای برایمان محیا کرده بود تا یک برگ از تقویم زندگیمان را به خود اختصاص بدهد.

خلوت شبانه، معصومیت کودکانه و دستهای لاک زده ای که در گذشته ذکر کرده بودم عاشقانه دوستشان دارم...


اپیزود دوم :
تلاطم حضور دوباره محبوبی که بارها تصورش در ذهنم بسته شده بود، شیطنت هایی که باعث نقش بستن خنده های معصوم و کودکانه ای در ماه رخ صورتش میشد و مرا نیز خوشحال تر میکرد؛
تو به من دنیا را دادی و من به تو خاطره هایی ... دنیایی که نقطه شروعی دوباره را برایم فراهم کرد البته در کنارت و به امید حضورت ...

این بار هم کنج همان کافی شاپ و همان صندلی دو نفره ولی اینبار مقداری دلهایمان کمی نزدیکتر شد؛ به نزدیکی نگاه خورشید به آفتابگردان ...
همنشینی خاطره انگیزی که صدای باد و تابش آفتاب را به همراه داشت.

دلهره ای در دل به دلیل فردایی که نیامده و میبایست بیاید؛ فکرهای پراکنده و جملاتی که میبایست آنها را دسته بندی میکردم که بگویم شاید دگر مجالی دست ندهد ...


اپیزود سوم :
میچکد و ذره ذره خشکی خیابان را با تنش خیس میکند ... خورشید از پشت ابرها با آدمکها قایم باشک بازی میکند؛ درست مثل همان پسر بچه ای که موقع ناهار بازی کودکانه ای را با تو زمزمه میکرد
دلهره یک روز به یادماندنی که آرزوی هر دوی ما بود که ای کاش تمام نمیشد ... یا آرزوی نرسیدن تاکسی به مقصد ....

قدمهایی که با اطمینان برداشته بودم تا به این نقطه ای که هستم برسم؛ تصور اتفاق هایی که قرار بود پیش بیاید را نداشتم ولی همه اتفاق افتاد و به بهترین نحو ممکن چه بسا زیباتر.

خوشمزه ترین آش رشته ای که خوردم؛
شبی زیبا، جاودانه، خاطره انگیز، غرور آفرین و به یادماندنی بود...

بیقرارم برای تمام ثانیه هایی که گذشت
برای تماشای فیلم آناهیتا
برای نشستن رو به روی دریاچه ای که در مقابل رویمان سکوتی جاودانه به همراه داشت
برای قدمهایی که شانه به شانه هم برداشتیم
برای شیطنت های کودکانه خودم و خنده های زیبای تو
برای آن سفره ناهار و آن جمع کوچک سه نفره
برای دلهره وقت رفتن
برای شانه ای که برایت تکیه گاهی امن و زیبا بود
و

برای آن بوسه پنهانی در زیر نور ماه؛ که همیشه آن شب را به خاطر تو بیاورد هنوز دلسپرده ای در این کره خاکی وجود دارد.

دلسپرده من؛
تا چشم بر هم زنی بهاری و تابستانی در راه است
چشم به روزهای آینده خود بدوز که فردایی روشن در انتظار ماست
فردایی که از من و تو «ما» میسازد ...

جمعه، ۲۶ آذر ۱۳۸۹

بنشین بر بام خیالم ای بانوی رویای من
گیسوان خود را در وزش باد رها کن تا جلوه نگین بی همتایی را دوباره زمزمه کند
.
.
.
کهکشان چشمایت تبسم یک خواب شیرین کودکانه است برای من
گرمای وجودت ترانه دوباره زیستن
را
با من همنوایی میکند...

چهارشنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۹

می تپد ...
تند و بی قرار !
میخندد و بازی های کودکانه خود را از سر میگیرد، این من نیستم و همان کودک درونم است که گویی خود را احیا کرده است.
هوای این روزهای من، سرد است و زمستانی...
خش خش برگ های پاییزی را به زیر گام هایم به وضوح حس میکنم
.
.
.
.
.

تمنای این روزهای من ...
ای که دستتان کوچکت خاطرات فردای من
به تو نگاه میکنم، در پس وجودت هزاران واژه ناگفته پنهان است
عاجزم از بیان همه آنها
.
.
.

يكشنبه، ۲ آبان ۱۳۸۹

بانوی من، گامهایت ترنم یک حس جدید را با خود جا به جا میکند ...
حسی که پاییز امسال را در آغوش خود جای داده است
پاییزی که زمستانی زیبا را نوید میدهد
و
زمستانی که چتری برایت گسترده تا به یاد بیاوری که این زمستان یک برگ از تقویم زندگیت را همیشه به خود اختصاص خواهد داد ...

پنجشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۸۹

اپیزود اول:
امشب میخوام فقط برای تو بنویسم
اونم چون قول دادیم
یادته که
قول دادیم اگه تو بازی باختم برات بنویسم
وقتی باختم صدای خندت بلند شد ..
کلک به باخت من خندیدی یا خوشحالی برای حرفایی که ازت مخفی میکنم
می نویسم نه بخاطر باختم بخاطر تو

ذهنم پر از حرفای زیاده که شاید هیچوقت بهت نگم
چیزایی که اگر بدونی شاید برات لذت بخش باشن همونطور که برای من هستند
شایدم یه روزی بیاد و بهت بگم
وقتی که خیلی نزدیکم هستی

امشب میخوام برات از خودم حرف بزنم
حوصلشو داری یا نه
می دونم که داری
خودت بهم گفتی کنارم می مونی
می دونی که سردم میشه
همینکه گرمای حضورت رو حس کنم کافیه
حرفای من
عاشقانه نیست!
روز نوشته هم نیست!
مرور خاطرات هم نیست!
هیچ کدوم از اینها نیست !

میخوام از یه چیزی حرف بزنم که خودم هم نمیدونم چیه
شاید تازه داره جون میگیره
شاید چون خیلی خیلی خیلی کوچیکه
نمیدونم!
باور کن نمیدونم
بیا و کمکم کن و بگو این چیه که این روزا با منه

شبیه یه حسه
حسی که چند وقته اومده
با همه حسایی که تجربه کردم فرق داره
نمیدونم چرا ولی یه جنس دیگه داره

ولی من آرومم ..خیلی آروم
آروم عین صدای مرغای دریایی
یادته که بهت گفتم چقدر صداشونو دوس دارم گوش بدم
تو هم آروم باش
میخوام تو چشمات نگا کنم و خودمو توش ببینم و
بهت بگم
این فرصت رو به من بده که
بیشتر حست کنم
با همه وجودم
بهم فرصت بده احساسم رو از عادتم بشناسم
می دونم که مثل همیشه درکم میکنی


سکوتت رو بشکن و برام حرف بزن
من منتظر شنیدن اون صدای گرم و پر شور هستم


اپیزود دوم :
امیدوارم روزهای تنهاییت روزی به پایان خود نزدیک شود، و تو بتوانی آن شوق زندگی را در ژرفای وجودت به آرامی احساس کنی.

ممنونم به خاطر هر آنچه تا به امروز به من دادی، به خاطر تمامی واژه هایی که از کنار سکوتت موجی از جمله را برایم به همراه داشت، با تو همه چیز متفاوت است ... داشته های دیروز در کنار نداشته های فردا با تو رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد ...
چون پرشور و زیباست ...

گاه چیزی را نمی گویی و من آن را میفهمم، برایت دشوار است پنهان کردن حرفی که من آن را نفهمم.

سه شنبه، ۲۹ تير ۱۳۸۹

درگیر دیروزم، طعنه به فردا میزنم ...
با موج نگاهت آینده را لمس میکنم، شب نشین لحظه هایم، با طنین صدایی خواب را پیدا و سپس او را گم میکنم.

خوشحالم !
به خاطر لبخند تو !
به اندازه سایه خدا، و تمام لحظات تلخ و شیرین ...
.
.
.
.
.
و سپس باز خواب را در آغوش خود میگیرم !

شنبه، ۱۲ تير ۱۳۸۹

خداحافط اسطوره !!!
خداحافظ مدعی ...
خداحافظ آرژانتین.
.
.
.
.
بدرود رویای قهرمانی.

شنبه، ۲۲ خرداد ۱۳۸۹

از بین تمام واژه های مبهم و این همهمه دلهره
برایت مینویسم ...
از تک همسفر این راه، از نغمه هایی که معنای با تو بودن را با خود هر لحظه زمزمه میکند ...
.
.
.
.
این بار از تو قاصدکی میسازم و در آغوش بی انتهای باد رهایش میکنم...
شاید قسمت دستان پر مهر و محبت دیگری شدی !
.
.
.
خداحافظ قاصدک ...

يكشنبه، ۹ خرداد ۱۳۸۹

امشب در آسمان دلم من ستاره ای نیست!
ماه هم با آسمان من قهر کرده است...
من ماندم و آسمانی بی ستاره ...
نغمه بی صدایی را میشنوم
.
.
.
.
اما میدانم روزی میرسد که ستارگان آسمان من می آیند...
افسوس که آن روز نیستم !

/

تولد 25 سالگی ام مبارک ^.^

دوشنبه، ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹

تو خواب عاشق بودم ، اونم نه از دور .. از نزدیک نزدیک نزدیک.

شنبه، ۴ ارديبهشت ۱۳۸۹

یه روز دلگیر دیگه ... دلگیر تر از همه روزهای گذشته !!!
وقتی فکرت مشغول یه چیزی باشه، نمیتونی به کارهات برسی، مشغولیت ذهن من معطوف میشه به یک نفر یا شاید یه همخونه !!!
خودمم نمیدونم چرا باید اینجوری بشه !!

وینامپ رو باز میکنم، یه آهنگ رو چشم بسته انتخاب میکنم !!!
توی سکوت محض این خونه صداش طنین انداز میشه !!!

ای تو هستی این دل شکسته ی من
نای نفس های خسته ی من
چشمای در خون نشسته ی من
ای جان
من که مست یه جرعه ی ناز نگاتم
پنجره ی رو به خنده هاتم
دیوونه ی اسم آشناتم
ای جان
...

میرم کنار پنجره، بارون میاد، از اون بارون هایی که به قول یه دوست، هواش عاشقونه است !

یه حسی توی وجودم میگه تو میتونی، میتونی بهش امید بدی و به این زندگی دعوتش کنی، تو میتونی بهش این امید رو بدی که دیگه به افق های آینده نگاه کنه.
امروز که تموم بشه میشه 17 روز که توی این خونه تنها هستم، همه آنهایی که روزی اینجا بودن، هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که اینقدر تنها بشم !!!
... !

جمعه، ۲۷ فروردين ۱۳۸۹

حوصله ندارم اما ..
همه قصه رو میگم، همه قصه رو حتی اونجایی که دوس ندارم !
بذار صحبت کنیم اینبار ... جای اینکه بنویسیم !!!

میدونم که دیگه مردم ...
مرگمم موقتی نیست...

چهارشنبه، ۱۸ فروردين ۱۳۸۹

زیباست، دل سپردن به رویای دریا ...
جاودانه است دوست داشتن چیزی که از جنس تو نیست !

پنجشنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۸

نکن گریه به حال من، اگر چه یکه و تنهام
توی زندونی از شیشه ...
رفیقم با همه غم هام !!!

چهارشنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۸

شاید یه روز خودم ٬ خودم رو محاکمه کردم .
خودم میشم مدعی العموم ٬ خودم میشم دادستان ٬ خودم میشم قاضی ٬ خودم میشم شاهد ٬ خودم میشم وکیل ٬ خودم میشم تماشاچی ٬ خودم میشم خبرنگار روزنامه‌ها ...

خودم خودم رو محکوم می‌کنم ٬ خودم به حکم خودم اعتراض می‌کنم ٬ خودم واسه خودم فرجام‌خواهی می‌کنم ٬ خودم واسه خودم تخفیف می‌گیرم ... خودم خودم رو تبعید می‌کنم ... به اون دیار دور ...

فشنگ آخر ... آره فشنگ آخرم رو نگه می‌دارم برای اون روز ... روز دادگاه خودم ... روز تبعید شدنم ... تبعید به جایی که داره صدام میکنه !!!

... فشنگ آخر ... آره فشنگ آخر ...
:(

شنبه، ۱ اسفند ۱۳۸۸

شاید بشه به این لیوان نسکافه داغ دلبست ...
شاید تونست انسان ها رو دیگه نشناخت !!
شاید بشه محو شد !
توی تمام بودن و نبودن ها یهو غیب شد و به خاطره ها سپرده شد ...

و

شاید بشه روزهایی که گذشت رو دیگه به خاطر نیاورد، با تمام آدمک ها و تمام دقایق هایش ...
راهی را پیش گرفت که دیگر آشنایی در آن وجود ندارد ...

يكشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا شده یکی از جنس خودت بیشتر موقع ها کنارت باشه و یه جوری بهت انرژی بده و جبران لحظه هایی که از دست رفته رو برات پر کنه و اینقدر برات تکیه گاهی باشه که برای یک شب هم که شده به گذشته ای که اومد و رفت اصلاً فکر نکنی ؟

امشب از اون شب هایی بود که بعد از مدتها تونستم بخندم ^.^

چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

اگر سرگرمی میخواستی، چرا من ؟
تو که خواستی نباشی، پس چرا من ؟
یه کاری کردی با من، خوب دیروز ...
.
.
.
.
دیگه از بودن و موندن شدم سیر ...

يكشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

باز با آن دیگری دیدم تو را ، جای قهر و اخم خندیدم تو را
باز گفتی اشتباهت دیده ام، گفتمت باشد، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد، با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر کردی که دیگر قلب من، از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را ...

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

پنجشنبه، ۸ بهمن ۱۳۸۸

چیکه چیکه چیکه کم کم؛ میریزم آروم آروم و نم نم ...
اونی که یه روز عاشقش کردی ...
حالا میگی فراموشش کردم !!!

چیک و چیک، چیک بارون
منو میکشونه تو خیابون
...

دوشنبه، ۵ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن رو دیدی ؟
اونجایی که یهو شروع میکنه به دست و پا زدن، محکم ... خیلی محکم ...
اونجایی که خون گردنش داره میره وو اون داره دست و پا میزنه، تند و تند و تند ... من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست پا زدنش، انگار که همه چی بکگراند میشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمز و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریده اش) بره بیرون.

ولی بعد یه مدت که خونش رفت، هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن، اون لحظه اولی که آب سرد رو روش میریزن، یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه ... یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده، میفهمه دیگه مرده !

دیگه نیست، میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده، میفهمه این آب سرد یعنی یادآوری همه اون دست و پا زدنا و جون کندنا.

میلرزه ... تن بدون جونش میلرزه یه کوچولو.
خواستم بگم گوسفند رو درک میکنم.

/

ضمینه :
از تو بدم میاد.
از امیریه هم بدم میاد.
از تنهایی اتاقم بدم میاد.
از تمام رویاهایی که بوی تو رو میدن بدم میاد.

پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸

درون قلب مردها دو دیوار وجود دارد;
عشق
نفرت...
- کدام پیروز میشود ؟
هر کدام که بیشتر پرورشش بدهی !!!

يكشنبه، ۲۰ دي ۱۳۸۸

دوستان
بایگانی
موضوعات