يكشنبه، ۲ بهمن ۱۳۹۰

یک سو چشمایت
سوی دیگر گیسوانت
همه جاست بوی بودنت که مرا زنده نگاه میدارد
دلتنگی این روزهای من بودنت دلیلی است برای زندگی !

سه شنبه، ۱۰ آبان ۱۳۹۰

زندگی رو باید توی سرمای پاییزی پشت چراغ قرمزها پیدا کرد
از گرم کردن دستهای پسرکی که فال حافظ میفروخت و برای لحظاتی با دود اگزوز کامیونی خودش رو گرم میکرد
آره زندگی رو باید جاهایی جستجو کرد که نگاهی بهشون نمیکنی
...

سه شنبه، ۱۹ مهر ۱۳۹۰

بذار این فاصله رد شه
بذار تو لحظات جا شم
بذار حتی شده یک بار
به تو نزدیک تر باشم ....

چهارشنبه، ۶ مهر ۱۳۹۰

خودت دنیام رو پیدا کن
ببین من باورت کردم، به جز حسی که بهت دارم پی چیزی نمیگردم
میخوام آرامشم باشی کنارم توی این خونه
از این احساس تنهایی کسی چیزی نمیدونه ...

پ.ن :
برگشتم ^.^

يكشنبه، ۲۰ شهريور ۱۳۹۰

به پا خیز رویایی بی انتهای ذهن من
امشب تو را آنچان که نمی پنداشتی دوست میدارم و ستایشت میکنم.
...

دوشنبه، ۲۰ تير ۱۳۹۰

روزی خواهد آمد و برایم می گوید از واژه هایی که در میان روز و شب اش پنهان بود ، از شقایق های باغ دلش که به انتظار نشسته بودند ، از نگاه هایی که بی اختیار نصیب زمین میشد ... آری او می آید که ستاره مرا در آسمان دلش نشان دهد .

پنجشنبه، ۱۶ تير ۱۳۹۰

چند روزی است بوی گیسوانت از شمال غربی ترین نقطه سرزمینم به مشامم میرسد
دلتنگ روزها و شبهای با تو بودنم ...
میگذرد ساعتها و ثانیه هایی که نبودنت را حاشا میکنند
.
.
.
.
و میدانم که در پس این ساعت و ثانیه ها تو حضور داری...
^.^

دوشنبه، ۱۳ تير ۱۳۹۰


می خواهم " ذره ذره " داشته باشمت
اما
برای همیشه.

جمعه، ۱۰ تير ۱۳۹۰

امید فردای من ، ترنم این دقایق من ، تنها قرار این روزها هوای توست .

شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۹۰

کلید ذهن مرا در دست بگیر، به آن سوی رویا مرا با خود همسفر کن
آنقدر دور شویم تا این مردمان را دیگر باور نکنیم ...

در مرز خلوت واقعیت و رویا مرا سخت در آغوش بگیر و با عمق نگاهت مرا درگیر خود کن
در پس این رویا تو را همچون معجزه ای دوست دارم.

يكشنبه، ۲۲ خرداد ۱۳۹۰

تو را امشب دارم و بودنت را یک عمر ...

پنجشنبه، ۱۹ خرداد ۱۳۹۰

این روزها خیلی دلتنگ دیدن تو هستم ...

دوشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۹۰

خدای مهربانم اینبار کوچکت میکنم تا در میان دستانم جا شوی
مثل کودکی هایم....
آن زمان که زلال تر بودم
ناب تر !
بیا همینجا ، در میان دستانم
به من قولی بده
که هر لحظه با من باشی و آرامم کنی
.
.
.
.

ولی نه
همین کافی نیست
قول دیگری هم میخواهم
پناه لحظه های تنهاییم ، خودم و همراه لحظه هایم را به تو می سپارم ...


شنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۹۰

سکوت مبهمی است، سایه های تنهایی به یکدیگر حسادت میکنن
تو تنها بازمانده این رویا هستی ، خوب ببین که روزها چگونه رهسپار فردای نیامده میشوند ...
بخند به ثانیه های ساعت که فردا نیز با توست ...

پنجشنبه، ۵ خرداد ۱۳۹۰

چتر شادی هایم ٰ، همراز لحظه هایم ، امید این روزهای من ترا مانند بی مانندی دوست دارم :×

شنبه، ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰

بانوی من، نه...
حرفی نزن،
چیزی نگو؛
برای آنکه چشم هایت
همه حرف ها را بی پرده
به من میگویند ...
پس چیزی نگو
حرفی نزن؛
.
.
.
.
اما همیشه به من نگاه کن
تا بفهمم چه میگویی ...

پنجشنبه، ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰

خیلی وقته میشنیم به هوای دیدن تو
بیا که رها شوم از این همه درد
.
.
.
میشنیم به هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو

يكشنبه، ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰

واژه به واژه نامت را زیر لب میگویم
آنقدر آهسته و پیوسته که به یاد داشته باشم
تو
تنها بازمانده منی.

شنبه، ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰

ناخداگاه من
تو رو حس میکنم به وضوح ...

پنجشنبه، ۱ ارديبهشت ۱۳۹۰

روزهای خاکستری من ...
نگاهم
صدایم
افکارم
همه و همه خاکستری است

/

هواتو دارم و فکرت نمیذاره !

چهارشنبه، ۳۱ فروردين ۱۳۹۰

خیز بردار به آینده
گذشته ای که درون تو لانه کرده را به آرامی خراب کن
رویاهای جدید را بپذیر
...

سه شنبه، ۲۳ فروردين ۱۳۹۰

قطره ای از من باش، در این دریای ناامیدی
با من به دروازه آرزوهای محال قدم بگذار
.
.
پرستش تو را که رویای منی

شنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۸۹

میگذرد، روزهایی که بودنت را احساس میکنم و کمم از بار داشتنت
داشتنی که همواره پر از رویای جاودانه با تو بودن است
چه زلال است چشمانت که نگاهی را به من هدیه می کند، روزهای سختی در پس این رویا دارم ...

جمعه، ۲۷ اسفند ۱۳۸۹

- بوسیدی ش ؟
: خوب، آره.
- لبش رو ؟
: نه لٌپش رو.
- برو بابا، این که بوسیدن محسوب نمیشه.

چهارشنبه، ۲۵ اسفند ۱۳۸۹

راهبه دنیای من؛
این روزها در لاک تنهایی خود فرو رفته و چشم به راه روزشمار لحظه هاست ...
سهمی از دنیایی کسی باش که لحظه ای متعلق به رویای تو باشه
.
.
.
.

يكشنبه، ۱۵ اسفند ۱۳۸۹

حضورت را ...
نگاهت را ...
غرورت را ...
خاطرت را ...
وجودت را ...
.
.
.
.
دوست دارم ...

پنجشنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۹

میبوسم تن پر از هیاهویت را که مشتاقانه به بقای زندگی دعوتم میکند ...

جمعه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۹

هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه ...
هنوزم چشمای من شوق دیدنت رو داره
هنوزم برق نگاهت توی شبهام پرستاره است
هنوزم عطر نفسهات واسه من عمر دوباره است

يكشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۹

پرستش میکنم معبودی که مهرت را به دلم انداخت
هوشیارم، نگاهت میکنم و کلماتی که هیچ گاه به سرمنزل زبان جاری نشد را با تو درمیان میگذارم
سرت را بی اختیار به پایین هدایت میکنی و من بیش از پیش تو را دوس دارم.
آری، تو را دوس دارم و این زیباست !!!
...

جمعه، ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

به بالینت آمده ام؛
گیسوانت را مینگرم و به آرامی مانند مادری دلسوز نوازشش میکنم.
ترسم آن است که برق چشمهایت زیر و زبرم کند ...

بانوی من، عطر نفسهایت نوایی است که به اندازه لالایی مادری مرا آرام میکند.

چهارشنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۸۹

دوستش دارم، به پهنای دلم که بی انتهاست ...
به اندازه قامتی که برای نماز میبندد ...
به وسعت دستانی که به سوی معبودش دراز
و
نجوایی را با او زمزمه میکند ...

چهارشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۹

اپیزود اول :
تک و تنها، تصورهایی از یک همنشینی ساده و بدور از هیاهوی دیگران
روی سکوی سنگی و نگاه های شیطنت آمیز من و حس گرم و دوس داشتنی تو ...

کنج یک کافی شاپ، شبی به وسعت دو نفر و مهربونی خدا که سایه ای برایمان محیا کرده بود تا یک برگ از تقویم زندگیمان را به خود اختصاص بدهد.

خلوت شبانه، معصومیت کودکانه و دستهای لاک زده ای که در گذشته ذکر کرده بودم عاشقانه دوستشان دارم...


اپیزود دوم :
تلاطم حضور دوباره محبوبی که بارها تصورش در ذهنم بسته شده بود، شیطنت هایی که باعث نقش بستن خنده های معصوم و کودکانه ای در ماه رخ صورتش میشد و مرا نیز خوشحال تر میکرد؛
تو به من دنیا را دادی و من به تو خاطره هایی ... دنیایی که نقطه شروعی دوباره را برایم فراهم کرد البته در کنارت و به امید حضورت ...

این بار هم کنج همان کافی شاپ و همان صندلی دو نفره ولی اینبار مقداری دلهایمان کمی نزدیکتر شد؛ به نزدیکی نگاه خورشید به آفتابگردان ...
همنشینی خاطره انگیزی که صدای باد و تابش آفتاب را به همراه داشت.

دلهره ای در دل به دلیل فردایی که نیامده و میبایست بیاید؛ فکرهای پراکنده و جملاتی که میبایست آنها را دسته بندی میکردم که بگویم شاید دگر مجالی دست ندهد ...


اپیزود سوم :
میچکد و ذره ذره خشکی خیابان را با تنش خیس میکند ... خورشید از پشت ابرها با آدمکها قایم باشک بازی میکند؛ درست مثل همان پسر بچه ای که موقع ناهار بازی کودکانه ای را با تو زمزمه میکرد
دلهره یک روز به یادماندنی که آرزوی هر دوی ما بود که ای کاش تمام نمیشد ... یا آرزوی نرسیدن تاکسی به مقصد ....

قدمهایی که با اطمینان برداشته بودم تا به این نقطه ای که هستم برسم؛ تصور اتفاق هایی که قرار بود پیش بیاید را نداشتم ولی همه اتفاق افتاد و به بهترین نحو ممکن چه بسا زیباتر.

خوشمزه ترین آش رشته ای که خوردم؛
شبی زیبا، جاودانه، خاطره انگیز، غرور آفرین و به یادماندنی بود...

بیقرارم برای تمام ثانیه هایی که گذشت
برای تماشای فیلم آناهیتا
برای نشستن رو به روی دریاچه ای که در مقابل رویمان سکوتی جاودانه به همراه داشت
برای قدمهایی که شانه به شانه هم برداشتیم
برای شیطنت های کودکانه خودم و خنده های زیبای تو
برای آن سفره ناهار و آن جمع کوچک سه نفره
برای دلهره وقت رفتن
برای شانه ای که برایت تکیه گاهی امن و زیبا بود
و

برای آن بوسه پنهانی در زیر نور ماه؛ که همیشه آن شب را به خاطر تو بیاورد هنوز دلسپرده ای در این کره خاکی وجود دارد.

دلسپرده من؛
تا چشم بر هم زنی بهاری و تابستانی در راه است
چشم به روزهای آینده خود بدوز که فردایی روشن در انتظار ماست
فردایی که از من و تو «ما» میسازد ...

چهارشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۹

ده بهمن
یه شب آروم
سکوی سنگی
فواره
نگاه آروم
نزدیکتر از همیشه
پیاده روی
خاله خاله :دی
شال
اخم
الاغ پرین :دی
قارا
نسکافه
شکر
آش رشته
من و یه دنیا مهربونیه تو
تو و نفسای گرم من
من و شونه های امنت

چقدر زود تموم شد!

لذت آغوش گرم و امنت رو با هیچ چیز عوض نمیکنم ...


تفالمون به دیوان حافظ یادته ؟
بیا یه بار دیگه با هم بخونیمش

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وآن که این کار ندانست در انکار بماند
.
.
جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدم که درین کار بماند
.
.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دَوّار بماند

جمعه، ۸ بهمن ۱۳۸۹

صدا کن مرا، به چشم هایت خیره شوم و حرفی که مدتهاست در پس خود نهان کرده ام با تو بازگو کنم
.
.
.
میخواهم، افسوس کم هستم برای گفتن
...

شنبه، ۴ دي ۱۳۸۹

غرور زیبایی این دقایق من...
سهم نگاه من از تصویر تو به اندازه دستان پر مهر و محبتت بی انتهاست
همان دستانی که عاشقانه دوستش دارم ...

جمعه، ۲۶ آذر ۱۳۸۹

بنشین بر بام خیالم ای بانوی رویای من
گیسوان خود را در وزش باد رها کن تا جلوه نگین بی همتایی را دوباره زمزمه کند
.
.
.
کهکشان چشمایت تبسم یک خواب شیرین کودکانه است برای من
گرمای وجودت ترانه دوباره زیستن
را
با من همنوایی میکند...

چهارشنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۹

می تپد ...
تند و بی قرار !
میخندد و بازی های کودکانه خود را از سر میگیرد، این من نیستم و همان کودک درونم است که گویی خود را احیا کرده است.
هوای این روزهای من، سرد است و زمستانی...
خش خش برگ های پاییزی را به زیر گام هایم به وضوح حس میکنم
.
.
.
.
.

تمنای این روزهای من ...
ای که دستتان کوچکت خاطرات فردای من
به تو نگاه میکنم، در پس وجودت هزاران واژه ناگفته پنهان است
عاجزم از بیان همه آنها
.
.
.

دوشنبه، ۱ آذر ۱۳۸۹

به صدای مرغابی هایی که رخت سفر میبندند گوش فرا ده که دیدارمان نزدیک است ...

جمعه، ۲۱ آبان ۱۳۸۹

دوست دارم ، دوست تو باشم
کسی به رنگ دغدغه هایت
کسی که صدایت رو می شنود و دلهره هایت را می شناسد
و خوب می داند تنهایی تو چه طعمی دارد
دوست دارم صدایت کنم
با کلماتی که روزمره نیستند
و بی مقدمه حس مرا عریان می کنند
صمیمی تر از باران
وقتی که برگ ها را صدا می کنی
می خواهم از دوستی با تو حرف بزنم
دوستی یعنی همین ها که نوشته ام ....

چهارشنبه، ۵ آبان ۱۳۸۹

التهاب سرمای دستان تو را فقط دستان من میشناسد
تنش گرمای تن من هدیه ای ناقابل در این شبهای سوز و سرماست به تو
.
.
.
.
.
.

بمان تا به همیشه !

دوشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۹

همنشین نفس های من و با دلتنگی دیدگانم یکی شده ای!

يكشنبه، ۲ آبان ۱۳۸۹

بانوی من، گامهایت ترنم یک حس جدید را با خود جا به جا میکند ...
حسی که پاییز امسال را در آغوش خود جای داده است
پاییزی که زمستانی زیبا را نوید میدهد
و
زمستانی که چتری برایت گسترده تا به یاد بیاوری که این زمستان یک برگ از تقویم زندگیت را همیشه به خود اختصاص خواهد داد ...

پنجشنبه، ۲۹ مهر ۱۳۸۹

اعتراف میکنم دستهای لاک زده معصومت رو دوس دارم !

يكشنبه، ۲۵ مهر ۱۳۸۹

تو میتونی پس بیای تو خواب من
منم میتونم بیام تو خواب تو
یه کار دیگه هم میتونیم بکنیم
نه من میام تو خوابت، نه تو بیا تو خوابم، با همدیگه یه جایی وسطای راه قرار میذاریم، همیدگه را اونجا می بینیم، دست همو میگیریم و فرار می کنیم میریم یه جای دور
میتونیم حتی هیچ وقتی هم برنگردیم
با هم : )

جمعه، ۲۳ مهر ۱۳۸۹

من چشمامو می بندم
تو بیا یواشکی بغلم کن
قول میدم که وسطش چشمامو باز نکنم که بفهمم تو بودی
^.^

چهارشنبه، ۲۱ مهر ۱۳۸۹

ای همه پهنای دلم شهر تو ...

سه شنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۹

خواب
سرماخوردگی
ساعت
یک شب
برو دم خونه خودتون بازی کن
ذرت مکزیکی دو نفره
آیس پک
آب معدنی
درس
پنج شنبه ها
دلتنگی
حسودی
.
.
.
.
.
آینده ...

يكشنبه، ۱۸ مهر ۱۳۸۹

باور کن زمستانی که در راه است ...
تجسم رویایی که روزی به واقعیت مبدل خواهد شد...

شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۹

یک قدم تا فردا ...
چند قدم مانده به تو، این است روزهایی که سپری میشوند؛
.
.
.
.
.
.
تو فراتر از آنچه من بخواهم بگویم میشنوی و میخوانی...

جمعه، ۱۶ مهر ۱۳۸۹

عشق؛
چیزی است که بیشتر از هر چیز داشتنش را دوست دارم
و
زیباتر از آن دادنش را دوست دارم آن هم به کسی که شایسته او باشد.

پنجشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۸۹

اپیزود اول:
امشب میخوام فقط برای تو بنویسم
اونم چون قول دادیم
یادته که
قول دادیم اگه تو بازی باختم برات بنویسم
وقتی باختم صدای خندت بلند شد ..
کلک به باخت من خندیدی یا خوشحالی برای حرفایی که ازت مخفی میکنم
می نویسم نه بخاطر باختم بخاطر تو

ذهنم پر از حرفای زیاده که شاید هیچوقت بهت نگم
چیزایی که اگر بدونی شاید برات لذت بخش باشن همونطور که برای من هستند
شایدم یه روزی بیاد و بهت بگم
وقتی که خیلی نزدیکم هستی

امشب میخوام برات از خودم حرف بزنم
حوصلشو داری یا نه
می دونم که داری
خودت بهم گفتی کنارم می مونی
می دونی که سردم میشه
همینکه گرمای حضورت رو حس کنم کافیه
حرفای من
عاشقانه نیست!
روز نوشته هم نیست!
مرور خاطرات هم نیست!
هیچ کدوم از اینها نیست !

میخوام از یه چیزی حرف بزنم که خودم هم نمیدونم چیه
شاید تازه داره جون میگیره
شاید چون خیلی خیلی خیلی کوچیکه
نمیدونم!
باور کن نمیدونم
بیا و کمکم کن و بگو این چیه که این روزا با منه

شبیه یه حسه
حسی که چند وقته اومده
با همه حسایی که تجربه کردم فرق داره
نمیدونم چرا ولی یه جنس دیگه داره

ولی من آرومم ..خیلی آروم
آروم عین صدای مرغای دریایی
یادته که بهت گفتم چقدر صداشونو دوس دارم گوش بدم
تو هم آروم باش
میخوام تو چشمات نگا کنم و خودمو توش ببینم و
بهت بگم
این فرصت رو به من بده که
بیشتر حست کنم
با همه وجودم
بهم فرصت بده احساسم رو از عادتم بشناسم
می دونم که مثل همیشه درکم میکنی


سکوتت رو بشکن و برام حرف بزن
من منتظر شنیدن اون صدای گرم و پر شور هستم


اپیزود دوم :
امیدوارم روزهای تنهاییت روزی به پایان خود نزدیک شود، و تو بتوانی آن شوق زندگی را در ژرفای وجودت به آرامی احساس کنی.

ممنونم به خاطر هر آنچه تا به امروز به من دادی، به خاطر تمامی واژه هایی که از کنار سکوتت موجی از جمله را برایم به همراه داشت، با تو همه چیز متفاوت است ... داشته های دیروز در کنار نداشته های فردا با تو رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد ...
چون پرشور و زیباست ...

گاه چیزی را نمی گویی و من آن را میفهمم، برایت دشوار است پنهان کردن حرفی که من آن را نفهمم.

شنبه، ۲۷ شهريور ۱۳۸۹

یاد تابستون پارسال افتادم
هواش گرم بود، صدای سیروان، زانیار، یاس برام خاطره ای از یه تابستون گرم به جا گذاشت...
هروقت صداشون رو گوش میدم یاد تابستون میافتم، بی اراده است ولی یادش میافتم.

تابستون امسال هم رو به پایانه، کارهای زیادی رو شروع کردم و خیلی هاشون رو هنوز شروع نکردم و راه پر پیچ و خمی در پیش دارم

این روزها هیچ چیزی به اندازه طراحی وب بهم آرامش و قدرت فکر کردن نمیده، البته اگر وقتش رو داشته باشم و در کنار فعالیت های دانشگاه بتونم نانخنکی بزنم.
الان دارم فکر میکنم یعنی دارم طراحی وب انجام میدم ...

فکرم پیرامون این کلمات داره میچرخه، شاید خیلی هاشون براتون بی معنی باشه، ولی برای من خیلی معنا داره

خواب
پتو
کنکور
مهمون امشب
گرافیک
ساعت
سرما
خستگی
درد
راه رفتن
همدردی
باشه
بازی
آب آلبالو
سفر
شیطنت
درس
تفریح
نقطه
.
.
.
.
.
خونه ...

جمعه، ۵ شهريور ۱۳۸۹

یه روز میفهمی از چشمام...
چه احساسی به تو دارم !!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
8->

چهارشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۹

تو برای من، من برای تو
سهم من از آن تو، مهر تو ازآن من ...
خاطراتم نزد تو، وجودت دست من
خنده هایم سهم تو ، اشک هایت مال من
بودنت برای من، ماندنم برای تو

يكشنبه، ۳۱ مرداد ۱۳۸۹

قدم بگذار بر خیال آرام من
با نگاهت وجودم را نوازش ده و مرا درگیر آینده کن
در مجاور با نداشته هایت زیر سقف خدا آرزو کن
دستان پر مهرت را به سویش نشانه کن، ندای قلبت را خواهد شنید

مطمئن باش اجابت میشود.
:گل

جمعه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۹

خجسته ام، به خاطر تمام خوبی هایت، ناراحتم به اندازه دستان پر مهرت
خاموشی شب را در آغوش بگیر چرا که امشب شب تو نبود ...

آسوده خاطر سر بر بالین آرامش بخش وجودت بگذار
چشمهای معصومی که لحظات آرامش را به تازگی احساس کرده است
قدم زنان بر سایه تنهایی خویش گام های عقلانی بردار.
.
.
.
.
.
.
شب بخیر ^.^

چهارشنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۸۹

یکی داشت برام طالع بینی ماه خرداد رو قرائت میکرد، توی دلم بهش میخندیدم که این چیزایی که نوشته شده دروغ محض هستش !!! من اگر یه خردادی واقعی باشم هیچ کسی نمیتونه من رو پیش بینی کنه !!

که تا به امروز اینجوری بوده، کارهای غیر منتظره یکی پشت دیگری ...
خیلی هم بهله :دی

سه شنبه، ۱۹ مرداد ۱۳۸۹

من عاشق این فنجون خالیم که با هم قسمتش می کنیم

من عاشق این لحظه ام چون با تو تقسیمش کردم
.
.
.
.
.
.
.
لحظه ها تون بی انتها ^.^

چهارشنبه، ۱۳ مرداد ۱۳۸۹

احساسی که به تو دارم یک حس فوق العاده است
من عاشق کسی شدم
که
خیلی صاف و ساده است
.
.
.

احساسی که به تو دارم
به هیچکسی نداشتم،
من اسم این حال دل رو
عاشق شدن گذاشتم
.
.
.

احساسی که به تو دارم
یه حس عاشقانه است
این حس دوست داشتن تو
همیشه صادقانه است
.
.
.
احساسی که به تو دارم
خیلی واسم عجیبه
چه نازنینی من دارم ببین چقدر نجیبه

جمعه، ۱ مرداد ۱۳۸۹

میترسم از آسمان صاف؛
میترسم از نگاه باد
میترسم از هجوم صداهای غریبه
.
.
.
گم شده در تلاطم زمان.

سه شنبه، ۲۹ تير ۱۳۸۹

درگیر دیروزم، طعنه به فردا میزنم ...
با موج نگاهت آینده را لمس میکنم، شب نشین لحظه هایم، با طنین صدایی خواب را پیدا و سپس او را گم میکنم.

خوشحالم !
به خاطر لبخند تو !
به اندازه سایه خدا، و تمام لحظات تلخ و شیرین ...
.
.
.
.
.
و سپس باز خواب را در آغوش خود میگیرم !

جمعه، ۲۵ تير ۱۳۸۹

مردم را ديد ميزنم!
ميدانهاي شهر هميشه شلوغ بوده اند!
انگار که هنوز هم چيزي با ارزش براي دويدن وجود دارد!
.
.
.
مردمي که مثل مسافران مترو، که دو دستي ميله ها رو گرفتن به اين دنيا چسبيده اند!

راست ميگفت:
(( ما همه بي احساس شده ايم))

چهارشنبه، ۲۳ تير ۱۳۸۹

غریبم ٬ غریبی ٬ غریبیم ...

شنبه، ۱۹ تير ۱۳۸۹

دلم پر از دریچه است
پر از دریچه های کوچک
دریچه هایی که هر بار به روی رهگذری باز کردم
رهگذرهایی که یا ماندنی شدند یا رفتند

میخواهم آنها را کم کنم
اما
چند تایش را نگه می دارم
شاید یکی برای مادرم
شاید یکی برای پدرم
شاید یکی برای کودکی که روزی در خیابان به من لبخند زد
شاید برای کسی که او هم دریچه ای برای من در دلش باز کند
به جز آن
همه را کور میکنم

آرامشی عجیب بر دلم سایه می اندازد
بر میگردم
تو را کنار دلم می بینم
آرام ایستاده ای و نگاه میکنی
از تو میپرسم:
آیا میخواهی در دلم برایت دریچه ای باز کنم ؟
قول می دهی که مراقبش باشی ؟
نزدیکتر می شوی
دستم را میگیری و مرا با خود می بری
من با تو همراه می شوم
مرا پیش دلت می بری
دریچه ای نشانم میدهی و می گویی

مدتهاست که این را برای تو ساخته ام !

شرمگین نگاهت میکنم
از کنارت می روم و به سوی دلم باز میگردم

اکنون زیباترین دریچه دلم از آن توست !


جمعه، ۱۸ تير ۱۳۸۹

دوپنجره
یکی برای من یکی برای تو
کنار پنجره من یه گلدون خالیه
به روبرو نگا میکنم
گلدون تو یه گل آفتابگردون داره
لبخند می زنم تو هم می خندی
فردا همین موقع منم یک گل آفتابگردون دارم

اما گلدون تو خالیه!

پنجشنبه، ۱۷ تير ۱۳۸۹

در سياهي شب موج سردي به سوي ساحل، آرام مي آيد ...
موجي سراسر بوي بغض و اندوه ...


کنار همان سکوي هميشگي، درست مقابل افق دريا !

پنجشنبه، ۱۰ تير ۱۳۸۹

راستي مي خواستم بگويم كه خيلي دوستتان دارم بانو ... اما ديگر دير شد، چون نامه را پست كرده بودم :دی

چهارشنبه، ۹ تير ۱۳۸۹

آره آره
من دارم ادا در میارم
حق با توئه
من دارم تظاهر میکنم
آخه از این تظاهر خیلی چیزا گیرم میاد

دوست دارم این تظاهر کردن رو ...
^.-

چهارشنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۹

جالبه که این روزا خیلی ها فکر میکنن دارم زندگیمو آتیش میزنم، من خودم فکر میکنم فقط از یه شاخه پریدم به یه شاخه ی دیگه
زندگی پر از شاخس
پر از شاخه
اگه نبود

واسه امثال من یه لحظه هم موندنی نبود.

شنبه، ۲۲ خرداد ۱۳۸۹

از بین تمام واژه های مبهم و این همهمه دلهره
برایت مینویسم ...
از تک همسفر این راه، از نغمه هایی که معنای با تو بودن را با خود هر لحظه زمزمه میکند ...
.
.
.
.
این بار از تو قاصدکی میسازم و در آغوش بی انتهای باد رهایش میکنم...
شاید قسمت دستان پر مهر و محبت دیگری شدی !
.
.
.
خداحافظ قاصدک ...

شنبه، ۲۲ خرداد ۱۳۸۹

از رنگ صورتی خوشم نمیاد ولی وانمود میکنم دوس اش دارم !
خلم نه ؟

سه شنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۸۹

وقتی میشینم برات از آبی آسمون تا فلسفه گلهای تابستونی میگم؛ وقتی تو هم با حوصله میشینی به حرفام خوب گوش میدی یه حسی بهم میگه آسمون خونه شما هم مثل آسمون خونه ما پاک و زلال هست.
اینقدر زلال که دوس داری فقط بهش خیره بشی و نگاهش کنی.

پ.ن :
فردا روز ماست مالی کردن پروژه های دانشگاه هست، ببینم میتونم استادهای محترمه رو تبدیل به درازگوش کنم یا نه :-"

يكشنبه، ۹ خرداد ۱۳۸۹

امشب در آسمان دلم من ستاره ای نیست!
ماه هم با آسمان من قهر کرده است...
من ماندم و آسمانی بی ستاره ...
نغمه بی صدایی را میشنوم
.
.
.
.
اما میدانم روزی میرسد که ستارگان آسمان من می آیند...
افسوس که آن روز نیستم !

/

تولد 25 سالگی ام مبارک ^.^

يكشنبه، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۹

نگاه کردی تو چشمام ...
ولی عشق و ندیدی ...
.
.
.
.
.
تا فهمیدی میخوامت !
دوباره دل بریدی ...

شنبه، ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۹

آدما یا تو رو ٬ کارای تورو ٬ زندگی تو رو ٬ مدل تو رو ٬ یا میفهمن یا نمیفهمن.

توضیح دادن نداره.
من از توضیح دادن خودم بدم میاد.

حالا میخواد بشه حماقت ٬ میخواد بشه دیوونگی ٬ میخواد بشه خودخواهی ٬ میخواد بشه عوضی بودن ٬ میخواد بشه عجیب بودن یا هرچی دیگه.

دوشنبه، ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹

تو خواب عاشق بودم ، اونم نه از دور .. از نزدیک نزدیک نزدیک.

شنبه، ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۹

دروغگو ...

پنجشنبه، ۹ ارديبهشت ۱۳۸۹

من ؟
گناهکارم .
دارم تاوانش رو پس میدم.
تنهایی
.
میدونی ؟
تنهایی سخته ٬
تنها شدن سخت تر.

شنبه، ۴ ارديبهشت ۱۳۸۹

یه روز دلگیر دیگه ... دلگیر تر از همه روزهای گذشته !!!
وقتی فکرت مشغول یه چیزی باشه، نمیتونی به کارهات برسی، مشغولیت ذهن من معطوف میشه به یک نفر یا شاید یه همخونه !!!
خودمم نمیدونم چرا باید اینجوری بشه !!

وینامپ رو باز میکنم، یه آهنگ رو چشم بسته انتخاب میکنم !!!
توی سکوت محض این خونه صداش طنین انداز میشه !!!

ای تو هستی این دل شکسته ی من
نای نفس های خسته ی من
چشمای در خون نشسته ی من
ای جان
من که مست یه جرعه ی ناز نگاتم
پنجره ی رو به خنده هاتم
دیوونه ی اسم آشناتم
ای جان
...

میرم کنار پنجره، بارون میاد، از اون بارون هایی که به قول یه دوست، هواش عاشقونه است !

یه حسی توی وجودم میگه تو میتونی، میتونی بهش امید بدی و به این زندگی دعوتش کنی، تو میتونی بهش این امید رو بدی که دیگه به افق های آینده نگاه کنه.
امروز که تموم بشه میشه 17 روز که توی این خونه تنها هستم، همه آنهایی که روزی اینجا بودن، هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که اینقدر تنها بشم !!!
... !

پنجشنبه، ۲ ارديبهشت ۱۳۸۹

این روزها بهونه خیلی چیزها رو دارم؛
میدونم یه روز میرسه که دیگه هیچ بهونه ای برام نمیمونه ...

فصل پاییزی من ...

چهارشنبه، ۱ ارديبهشت ۱۳۸۹

خیلی وقته که میشینم و توی دنیای خودم هی درستت میکنم و بعدش خراب میشی و بازم هی تلاش میکنم و ....
.
.
.
.
.
بارها شده به خودم نوید روزهای زیبا رو میدم، افسوس که اینگونه نیست:(

شنبه، ۲۸ فروردين ۱۳۸۹

دلم یه فضای شلوغ میخواد
از همون فضاهایی که میان همچی با هم روبوسی میکنن :-"

برق ها هم رفتن و منو تنها گذاشتن :(
تاریک است و ترسناک !!!
من که نمیترسم :دی

جمعه، ۲۷ فروردين ۱۳۸۹

حوصله ندارم اما ..
همه قصه رو میگم، همه قصه رو حتی اونجایی که دوس ندارم !
بذار صحبت کنیم اینبار ... جای اینکه بنویسیم !!!

میدونم که دیگه مردم ...
مرگمم موقتی نیست...

سه شنبه، ۲۴ فروردين ۱۳۸۹

چقدر تاریکه این شب هام
چه احساس بدی دارم، چه احساس بدی دارم ...
هوا روشن شده انگار ...

هنوز بیدار، بیدارم !

جمعه، ۲۰ فروردين ۱۳۸۹

دستهایم رو باز میکنم و در زیر باران، کودکانه در پی تو میدوم ...
چشم هایم را به یاد آخرین بازی کودکانه میبندم شاید بار دیگر تو را در آغوش بگیرم.

قطره ... قطره ...
میبارد بر صورتم لحظات فراموش نشدنی ...

چهارشنبه، ۱۸ فروردين ۱۳۸۹

زیباست، دل سپردن به رویای دریا ...
جاودانه است دوست داشتن چیزی که از جنس تو نیست !

يكشنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۸

کوله بارم را بسته ام
برای یک سفر طولانی
به مقصدی نامعلوم
همراه قاب عکسم
و خیال تو
خدانگهدار !

پنجشنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۸

نکن گریه به حال من، اگر چه یکه و تنهام
توی زندونی از شیشه ...
رفیقم با همه غم هام !!!

دوشنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۸

هر چه مهربونی کرده دل من، خودش رو قربونی کرده دل من ...
بسکه از عالم و آدم بدی دید، در به روی همه بسته دل من ... دل من ...

دل من ...


شنبه، ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

خوش به حالش!!
حماقت بهترین حالتیه که دوستش دارم!!

سه شنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

نزدیکان آدم میمیرند
دوستان خیانت میکنند
خاطره ها فراموش میشن

و

باید همیشه به خاطر داشت ردپایی که بر برف ها مانده تازه است !!!

شنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۸

میبارد آهسته و بی صدا
با لغزش فرو می افتد

و

لحظه ها را هیچ گاه نمیتوان فراموش کرد ...

چهارشنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۸

شاید یه روز خودم ٬ خودم رو محاکمه کردم .
خودم میشم مدعی العموم ٬ خودم میشم دادستان ٬ خودم میشم قاضی ٬ خودم میشم شاهد ٬ خودم میشم وکیل ٬ خودم میشم تماشاچی ٬ خودم میشم خبرنگار روزنامه‌ها ...

خودم خودم رو محکوم می‌کنم ٬ خودم به حکم خودم اعتراض می‌کنم ٬ خودم واسه خودم فرجام‌خواهی می‌کنم ٬ خودم واسه خودم تخفیف می‌گیرم ... خودم خودم رو تبعید می‌کنم ... به اون دیار دور ...

فشنگ آخر ... آره فشنگ آخرم رو نگه می‌دارم برای اون روز ... روز دادگاه خودم ... روز تبعید شدنم ... تبعید به جایی که داره صدام میکنه !!!

... فشنگ آخر ... آره فشنگ آخر ...
:(

شنبه، ۱ اسفند ۱۳۸۸

شاید بشه به این لیوان نسکافه داغ دلبست ...
شاید تونست انسان ها رو دیگه نشناخت !!
شاید بشه محو شد !
توی تمام بودن و نبودن ها یهو غیب شد و به خاطره ها سپرده شد ...

و

شاید بشه روزهایی که گذشت رو دیگه به خاطر نیاورد، با تمام آدمک ها و تمام دقایق هایش ...
راهی را پیش گرفت که دیگر آشنایی در آن وجود ندارد ...

شنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۸

به یاد اولین برف زمستانی روز عشق
به یاد پسر بهای و دختر زمستانی
به یاد اولین لبخند تلخ سرد توی خیابان
به یاد اولین قهوه تلخ دونفره
به یاد اولین شب آرامش
به یاد ولنتاین همیشه قرمز
به یاد تکیه گاهی برای آرامش های شبانه
به یاد همه روزهایی که دیگه نیست
به یاد منی که روزی ما بود !

يكشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا شده یکی از جنس خودت بیشتر موقع ها کنارت باشه و یه جوری بهت انرژی بده و جبران لحظه هایی که از دست رفته رو برات پر کنه و اینقدر برات تکیه گاهی باشه که برای یک شب هم که شده به گذشته ای که اومد و رفت اصلاً فکر نکنی ؟

امشب از اون شب هایی بود که بعد از مدتها تونستم بخندم ^.^

جمعه، ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

چقدر دیوونگی دارم، تمام قلبم آشوبه !!
تو آرومی ... نمیدونی ... چقدر دیوونگی خوبه !!

چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

اگر سرگرمی میخواستی، چرا من ؟
تو که خواستی نباشی، پس چرا من ؟
یه کاری کردی با من، خوب دیروز ...
.
.
.
.
دیگه از بودن و موندن شدم سیر ...

يكشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

باز با آن دیگری دیدم تو را ، جای قهر و اخم خندیدم تو را
باز گفتی اشتباهت دیده ام، گفتمت باشد، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد، با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر کردی که دیگر قلب من، از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را ...

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

پنجشنبه، ۸ بهمن ۱۳۸۸

چیکه چیکه چیکه کم کم؛ میریزم آروم آروم و نم نم ...
اونی که یه روز عاشقش کردی ...
حالا میگی فراموشش کردم !!!

چیک و چیک، چیک بارون
منو میکشونه تو خیابون
...

دوشنبه، ۵ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن رو دیدی ؟
اونجایی که یهو شروع میکنه به دست و پا زدن، محکم ... خیلی محکم ...
اونجایی که خون گردنش داره میره وو اون داره دست و پا میزنه، تند و تند و تند ... من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست پا زدنش، انگار که همه چی بکگراند میشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمز و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریده اش) بره بیرون.

ولی بعد یه مدت که خونش رفت، هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن، اون لحظه اولی که آب سرد رو روش میریزن، یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه ... یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده، میفهمه دیگه مرده !

دیگه نیست، میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده، میفهمه این آب سرد یعنی یادآوری همه اون دست و پا زدنا و جون کندنا.

میلرزه ... تن بدون جونش میلرزه یه کوچولو.
خواستم بگم گوسفند رو درک میکنم.

/

ضمینه :
از تو بدم میاد.
از امیریه هم بدم میاد.
از تنهایی اتاقم بدم میاد.
از تمام رویاهایی که بوی تو رو میدن بدم میاد.

جمعه، ۲ بهمن ۱۳۸۸

زمستان است و تجدید خاطره های تلخ و شیرین
زمستان است و سرمای وجود من و تنش گرمای تو
زمستان است یادواره اتفاق های ناگوار ...

پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸

درون قلب مردها دو دیوار وجود دارد;
عشق
نفرت...
- کدام پیروز میشود ؟
هر کدام که بیشتر پرورشش بدهی !!!

چهارشنبه، ۳۰ دي ۱۳۸۸

ساکت نمون همیشه نازنینم؛
بهش بگو یه روز عزیزت بودم ...
دلت واسه اشکهای من نسوزه ... بهش بگو من همه چیزت بودم !
چی شد، چرا دستات داره میلرزه ؟
نترس نمیذارم ازت جدا شه ...
بهش بگو عاشق چشمام بودی، بذار اونم وارد ماجرا شه ...

دوشنبه، ۲۸ دي ۱۳۸۸

تو خواب و توی بیداری، تو رو هر شب صدا کردم
نبودی در کنار من ...
به عشقت اکتفا کردم ...

شنبه، ۲۶ دي ۱۳۸۸

سلام به تو
تا به امروز هر چه نوشتم، از دلتنگی بگیر تا انکار نبودنت، همه را دسته کردم تا بدانی روزگارم چنین است ...
اما تمام حرفم همان است که عصر آن روز میانمان گذشت تا امروز ...


تا ابد خوشبخت بمان.

پنجشنبه، ۲۴ دي ۱۳۸۸

نمیدونم…
تا به حال بهت گفتم که چقدر صدای دریا رو دوس دارم ؟

چقدر امواج رو عاشقونه میپرستم ؟
چقدر دوس دارم به کشتی ها خیره بشم و توی خودم غرق بشم ؟
چقدر دوست دارم توی سکوت شب به دریا خیره بشم ...

دوشنبه، ۲۱ دي ۱۳۸۸

حیف لحظه هایی که پای چشمات سر شد ...
دل من تنها بود، بی تو تنهاتر شد !

شنبه، ۱۹ دي ۱۳۸۸

هنوزم زمستون به یادت بهاره، تو قلبم کسی جز تو !!!
جایی نداره !

جمعه، ۱۸ دي ۱۳۸۸

ملتمسانه به روزهایی که در پیش است
می اندیشم !

سه شنبه، ۱۵ دي ۱۳۸۸

به تو مدیونم که غرورم رو بیدار کردی !!

دوستان
بایگانی
موضوعات