یک چند خط مینویسم به عمق فاجعه سیستم دانشگاهی این کشور پی ببرید :
یکی که من باشم یه امتحانی رو میشم 16 و یکی که اتفاقاً هم کلاسی من هست همون امتحان رو غیبت میکنه میشه 19 !!!
به نظر باید چه چیزی نثار مسئولان دانشگاه کرد ؟
اینقدر اعصابم خورده که الان برم سر کلاس استاد و مدیر آموزشی و مدیر گروه رو همه رو یکی ببینم و دهنم رو باز کنم هر چی که میاد بهشون بگم ...
دیگه تا این حد مسخره بازی ؟
پ.ن :
خیلی خوشحالم که مثل خیلی هاشون ننشستم چندین روز این کتابا رو بخونم، همون یکی دو ساعت هم از سرش زیادی بود.
وقتی میشینم برات از آبی آسمون تا فلسفه گلهای تابستونی میگم؛ وقتی تو هم با حوصله میشینی به حرفام خوب گوش میدی یه حسی بهم میگه آسمون خونه شما هم مثل آسمون خونه ما پاک و زلال هست.
اینقدر زلال که دوس داری فقط بهش خیره بشی و نگاهش کنی.
پ.ن :
فردا روز ماست مالی کردن پروژه های دانشگاه هست، ببینم میتونم استادهای محترمه رو تبدیل به درازگوش کنم یا نه :-"
همه جا ساکت و مبهم است، خانه خالی و من تنها !
طبق روال این چند روز ...
صدای Evanescence به صورت موقت این تنهایی را جبران میکند.
همیشه داستان به جاهای باریکی کشیده میشه که کاری از دستت بر نمیاد انجام بدی :(
الان دقیقاً داستان به جاهای باریک کشیده شده، مثل این میمونه که سر کلاف رو گم کرده باشی و هی تلاش کنی و بی نتیجه باشه ...
حماقت ؟
امروز یه حماقت بزرگ انجام دادم که آرزو میکردم این کار رو نمیکردم :(
پ.ن :
نمیدونم تا اول خرداد چرا من باید اینجا تنها باشم ؟

شاید یه روز خودم ٬ خودم رو محاکمه کردم .
خودم میشم مدعی العموم ٬ خودم میشم دادستان ٬ خودم میشم قاضی ٬ خودم میشم شاهد ٬ خودم میشم وکیل ٬ خودم میشم تماشاچی ٬ خودم میشم خبرنگار روزنامهها ...
خودم خودم رو محکوم میکنم ٬ خودم به حکم خودم اعتراض میکنم ٬ خودم واسه خودم فرجامخواهی میکنم ٬ خودم واسه خودم تخفیف میگیرم ... خودم خودم رو تبعید میکنم ... به اون دیار دور ...
فشنگ آخر ... آره فشنگ آخرم رو نگه میدارم برای اون روز ... روز دادگاه خودم ... روز تبعید شدنم ... تبعید به جایی که داره صدام میکنه !!!
... فشنگ آخر ... آره فشنگ آخر ...
:(

شاید بشه به این لیوان نسکافه داغ دلبست ...
شاید تونست انسان ها رو دیگه نشناخت !!
شاید بشه محو شد !
توی تمام بودن و نبودن ها یهو غیب شد و به خاطره ها سپرده شد ...
و
شاید بشه روزهایی که گذشت رو دیگه به خاطر نیاورد، با تمام آدمک ها و تمام دقایق هایش ...
راهی را پیش گرفت که دیگر آشنایی در آن وجود ندارد ...
برای من اصلا مهم نیست که چی داره سرم میاد
برای من اصلا مهم نیست که چی داره سرمون یا سرشون یا هر چی میاد
برای من مهم نیست که تو میفهمی یا نه
برای من مهم نیست که این چیزی که دستمه ضرر داره یا نه
برای من مهم نیست که چقدر پول برای خریدن آت و آشغال خرج میکنم
برای من مهم نیست که طرز فکرم چقدر مسخره و عقب افتادس
برای من اصلا مهم نیست که اسم این حرکت چیه
میدونی؟
من خیلی اعصاب خورد کن و دوست داشتنی ام
خب شايد بشه باهاش به همهي هدفا و آرزوها و چهميدونم، به همهي زندگي رسيد
اين که آرامشو دوست داره خيلي خوبه
خيلي خوبه
سکوت
سکوت
سکوت
ميشه يه وقتايي توي بغلش گريه کرد بدون ِ اين که بپرسه اين اشکا براي چيه؟
خيانت نيست؟
يعني ميدوني
تو ميگي که جسم و روحام رو باهات قسمت ميکنم
فلسفهي ازدواج همينه ديگه؟
قسمت کردن
اون وقت تکليف ِ اون تهتههاي فکر و خيالم که عمراً نميتونم باهاش قسمت کنم چي ميشه؟
اصلاً
ميتونم جلوي خودمو بگيرم
که وقتي سرم روي شونههاشه
نگم که کاش یکی دیگه جاي تو بود؟!
مسخرهاس نه؟
خيلي چيزا عوض ميشه
يه سري جنبههاي شوخ و شيطون ِ وجودم بايد دور ريخته بشن
...
آخرش هم میدونم که باز خودم میمونم و خودم ...

باز با آن دیگری دیدم تو را ، جای قهر و اخم خندیدم تو را
باز گفتی اشتباهت دیده ام، گفتمت باشد، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد، با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر کردی که دیگر قلب من، از تو و از عشق تو بیزار شد
آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر
گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را ...
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن رو دیدی ؟
اونجایی که یهو شروع میکنه به دست و پا زدن، محکم ... خیلی محکم ...
اونجایی که خون گردنش داره میره وو اون داره دست و پا میزنه، تند و تند و تند ... من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست پا زدنش، انگار که همه چی بکگراند میشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمز و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریده اش) بره بیرون.
ولی بعد یه مدت که خونش رفت، هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن، اون لحظه اولی که آب سرد رو روش میریزن، یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه ... یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده، میفهمه دیگه مرده !
دیگه نیست، میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده، میفهمه این آب سرد یعنی یادآوری همه اون دست و پا زدنا و جون کندنا.
میلرزه ... تن بدون جونش میلرزه یه کوچولو.
خواستم بگم گوسفند رو درک میکنم.
/
ضمینه :
از تو بدم میاد.
از امیریه هم بدم میاد.
از تنهایی اتاقم بدم میاد.
از تمام رویاهایی که بوی تو رو میدن بدم میاد.
از پشت یک سوم - سوگند - Silent Land - MyView - سيگار و اسپرسو - عرفان - سپیده نیک صفت - سپیده داوودی - مانی و حوض نقاشی - سبز، سیاه - کولدساک - چشمان بدون عینک - روزنگار - تراژدی - سامان - پنجره - جمع دخترونه - از نگاه من - پسرک
سلام سوگند جان
تازه با وبت آشنا شدم!خیلی خوشکل مینویسی؟
اجازه ی تبادل لینک میدی؟
من لینکت کردم :-* قربونت
دلهای این زمونه همشون گرفته ن...کاشکی فقط دل اونی که دوسش داری نگیره