سه شنبه، ۱۰ آبان ۱۳۹۰

زندگی رو باید توی سرمای پاییزی پشت چراغ قرمزها پیدا کرد
از گرم کردن دستهای پسرکی که فال حافظ میفروخت و برای لحظاتی با دود اگزوز کامیونی خودش رو گرم میکرد
آره زندگی رو باید جاهایی جستجو کرد که نگاهی بهشون نمیکنی
...

سه شنبه، ۱۹ مهر ۱۳۹۰

بذار این فاصله رد شه
بذار تو لحظات جا شم
بذار حتی شده یک بار
به تو نزدیک تر باشم ....

چهارشنبه، ۶ مهر ۱۳۹۰

خودت دنیام رو پیدا کن
ببین من باورت کردم، به جز حسی که بهت دارم پی چیزی نمیگردم
میخوام آرامشم باشی کنارم توی این خونه
از این احساس تنهایی کسی چیزی نمیدونه ...

پ.ن :
برگشتم ^.^

پنجشنبه، ۱۶ تير ۱۳۹۰

چند روزی است بوی گیسوانت از شمال غربی ترین نقطه سرزمینم به مشامم میرسد
دلتنگ روزها و شبهای با تو بودنم ...
میگذرد ساعتها و ثانیه هایی که نبودنت را حاشا میکنند
.
.
.
.
و میدانم که در پس این ساعت و ثانیه ها تو حضور داری...
^.^

شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۹۰

کلید ذهن مرا در دست بگیر، به آن سوی رویا مرا با خود همسفر کن
آنقدر دور شویم تا این مردمان را دیگر باور نکنیم ...

در مرز خلوت واقعیت و رویا مرا سخت در آغوش بگیر و با عمق نگاهت مرا درگیر خود کن
در پس این رویا تو را همچون معجزه ای دوست دارم.

چهارشنبه، ۱۱ خرداد ۱۳۹۰

این روزها هر وقت آرامشم گم میشه به یاد روزهایی می افتم که همه چی خوب بود و من الکی دلم میگرفت !

دارم به خودم یاد میدم قدر روزای آروممو بدونم ...

.
.
.
.
.
.

هی تو ! تحمل اخمتو ندارم هر چند قشنگترت میکنه
پس بازم
کنار نفسهام
بــخند برام....

سه شنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۹۰

آخ که گرمای خورشید خانم داره کلافم میکنه
آرومتر بتاب خانومی ...سوختم !


واینکه : داره بر میگرده خونه
خوشحالم ^.^

پنجشنبه، ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰

خیلی وقته میشنیم به هوای دیدن تو
بیا که رها شوم از این همه درد
.
.
.
میشنیم به هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو

پنجشنبه، ۱ ارديبهشت ۱۳۹۰

روزهای خاکستری من ...
نگاهم
صدایم
افکارم
همه و همه خاکستری است

/

هواتو دارم و فکرت نمیذاره !

چهارشنبه، ۳۱ فروردين ۱۳۹۰

خیز بردار به آینده
گذشته ای که درون تو لانه کرده را به آرامی خراب کن
رویاهای جدید را بپذیر
...

سه شنبه، ۲۳ فروردين ۱۳۹۰

قطره ای از من باش، در این دریای ناامیدی
با من به دروازه آرزوهای محال قدم بگذار
.
.
پرستش تو را که رویای منی

شنبه، ۲۰ فروردين ۱۳۹۰

تموم شد !!!

پنجشنبه، ۱۱ فروردين ۱۳۹۰

فضای مطلق و مبهم ...
فنجون قهوه ی داغ رو توی دستام نگه داشتم، میرم لب پنجره و خیابون های شلوغ رو نگاه میکنم...
آدم هایی که دائم در حال حرکت هستن، انگار چیزی برای بقاء هنوز هست !!!
.
.
.
اینجا هنوز چیزی برای زندگی وجود داره ...

شنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۸۹

میگذرد، روزهایی که بودنت را احساس میکنم و کمم از بار داشتنت
داشتنی که همواره پر از رویای جاودانه با تو بودن است
چه زلال است چشمانت که نگاهی را به من هدیه می کند، روزهای سختی در پس این رویا دارم ...

جمعه، ۲۷ اسفند ۱۳۸۹

- بوسیدی ش ؟
: خوب، آره.
- لبش رو ؟
: نه لٌپش رو.
- برو بابا، این که بوسیدن محسوب نمیشه.

چهارشنبه، ۲۵ اسفند ۱۳۸۹

راهبه دنیای من؛
این روزها در لاک تنهایی خود فرو رفته و چشم به راه روزشمار لحظه هاست ...
سهمی از دنیایی کسی باش که لحظه ای متعلق به رویای تو باشه
.
.
.
.

جمعه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۹

هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه ...
هنوزم چشمای من شوق دیدنت رو داره
هنوزم برق نگاهت توی شبهام پرستاره است
هنوزم عطر نفسهات واسه من عمر دوباره است

يكشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۹

پرستش میکنم معبودی که مهرت را به دلم انداخت
هوشیارم، نگاهت میکنم و کلماتی که هیچ گاه به سرمنزل زبان جاری نشد را با تو درمیان میگذارم
سرت را بی اختیار به پایین هدایت میکنی و من بیش از پیش تو را دوس دارم.
آری، تو را دوس دارم و این زیباست !!!
...

چهارشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۹

اپیزود اول :
تک و تنها، تصورهایی از یک همنشینی ساده و بدور از هیاهوی دیگران
روی سکوی سنگی و نگاه های شیطنت آمیز من و حس گرم و دوس داشتنی تو ...

کنج یک کافی شاپ، شبی به وسعت دو نفر و مهربونی خدا که سایه ای برایمان محیا کرده بود تا یک برگ از تقویم زندگیمان را به خود اختصاص بدهد.

خلوت شبانه، معصومیت کودکانه و دستهای لاک زده ای که در گذشته ذکر کرده بودم عاشقانه دوستشان دارم...


اپیزود دوم :
تلاطم حضور دوباره محبوبی که بارها تصورش در ذهنم بسته شده بود، شیطنت هایی که باعث نقش بستن خنده های معصوم و کودکانه ای در ماه رخ صورتش میشد و مرا نیز خوشحال تر میکرد؛
تو به من دنیا را دادی و من به تو خاطره هایی ... دنیایی که نقطه شروعی دوباره را برایم فراهم کرد البته در کنارت و به امید حضورت ...

این بار هم کنج همان کافی شاپ و همان صندلی دو نفره ولی اینبار مقداری دلهایمان کمی نزدیکتر شد؛ به نزدیکی نگاه خورشید به آفتابگردان ...
همنشینی خاطره انگیزی که صدای باد و تابش آفتاب را به همراه داشت.

دلهره ای در دل به دلیل فردایی که نیامده و میبایست بیاید؛ فکرهای پراکنده و جملاتی که میبایست آنها را دسته بندی میکردم که بگویم شاید دگر مجالی دست ندهد ...


اپیزود سوم :
میچکد و ذره ذره خشکی خیابان را با تنش خیس میکند ... خورشید از پشت ابرها با آدمکها قایم باشک بازی میکند؛ درست مثل همان پسر بچه ای که موقع ناهار بازی کودکانه ای را با تو زمزمه میکرد
دلهره یک روز به یادماندنی که آرزوی هر دوی ما بود که ای کاش تمام نمیشد ... یا آرزوی نرسیدن تاکسی به مقصد ....

قدمهایی که با اطمینان برداشته بودم تا به این نقطه ای که هستم برسم؛ تصور اتفاق هایی که قرار بود پیش بیاید را نداشتم ولی همه اتفاق افتاد و به بهترین نحو ممکن چه بسا زیباتر.

خوشمزه ترین آش رشته ای که خوردم؛
شبی زیبا، جاودانه، خاطره انگیز، غرور آفرین و به یادماندنی بود...

بیقرارم برای تمام ثانیه هایی که گذشت
برای تماشای فیلم آناهیتا
برای نشستن رو به روی دریاچه ای که در مقابل رویمان سکوتی جاودانه به همراه داشت
برای قدمهایی که شانه به شانه هم برداشتیم
برای شیطنت های کودکانه خودم و خنده های زیبای تو
برای آن سفره ناهار و آن جمع کوچک سه نفره
برای دلهره وقت رفتن
برای شانه ای که برایت تکیه گاهی امن و زیبا بود
و

برای آن بوسه پنهانی در زیر نور ماه؛ که همیشه آن شب را به خاطر تو بیاورد هنوز دلسپرده ای در این کره خاکی وجود دارد.

دلسپرده من؛
تا چشم بر هم زنی بهاری و تابستانی در راه است
چشم به روزهای آینده خود بدوز که فردایی روشن در انتظار ماست
فردایی که از من و تو «ما» میسازد ...

يكشنبه، ۳ بهمن ۱۳۸۹

همیشه برای عزیزترین افراد بهترین ها رو هدیه کن
خدا نیز بهترین ها را به تو هدیه میکند
...

گاه یک لبخند یا یک نگاه است؛

و

گاهی هم جمله ای است زیبا در لحظه ای که همیشه خواهند ماند.

شنبه، ۴ دي ۱۳۸۹

غرور زیبایی این دقایق من...
سهم نگاه من از تصویر تو به اندازه دستان پر مهر و محبتت بی انتهاست
همان دستانی که عاشقانه دوستش دارم ...

جمعه، ۲۶ آذر ۱۳۸۹

بنشین بر بام خیالم ای بانوی رویای من
گیسوان خود را در وزش باد رها کن تا جلوه نگین بی همتایی را دوباره زمزمه کند
.
.
.
کهکشان چشمایت تبسم یک خواب شیرین کودکانه است برای من
گرمای وجودت ترانه دوباره زیستن
را
با من همنوایی میکند...

چهارشنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۹

می تپد ...
تند و بی قرار !
میخندد و بازی های کودکانه خود را از سر میگیرد، این من نیستم و همان کودک درونم است که گویی خود را احیا کرده است.
هوای این روزهای من، سرد است و زمستانی...
خش خش برگ های پاییزی را به زیر گام هایم به وضوح حس میکنم
.
.
.
.
.

تمنای این روزهای من ...
ای که دستتان کوچکت خاطرات فردای من
به تو نگاه میکنم، در پس وجودت هزاران واژه ناگفته پنهان است
عاجزم از بیان همه آنها
.
.
.

چهارشنبه، ۵ آبان ۱۳۸۹

التهاب سرمای دستان تو را فقط دستان من میشناسد
تنش گرمای تن من هدیه ای ناقابل در این شبهای سوز و سرماست به تو
.
.
.
.
.
.

بمان تا به همیشه !

يكشنبه، ۲ آبان ۱۳۸۹

بانوی من، گامهایت ترنم یک حس جدید را با خود جا به جا میکند ...
حسی که پاییز امسال را در آغوش خود جای داده است
پاییزی که زمستانی زیبا را نوید میدهد
و
زمستانی که چتری برایت گسترده تا به یاد بیاوری که این زمستان یک برگ از تقویم زندگیت را همیشه به خود اختصاص خواهد داد ...

يكشنبه، ۲۵ مهر ۱۳۸۹

تو میتونی پس بیای تو خواب من
منم میتونم بیام تو خواب تو
یه کار دیگه هم میتونیم بکنیم
نه من میام تو خوابت، نه تو بیا تو خوابم، با همدیگه یه جایی وسطای راه قرار میذاریم، همیدگه را اونجا می بینیم، دست همو میگیریم و فرار می کنیم میریم یه جای دور
میتونیم حتی هیچ وقتی هم برنگردیم
با هم : )

سه شنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۹

خواب
سرماخوردگی
ساعت
یک شب
برو دم خونه خودتون بازی کن
ذرت مکزیکی دو نفره
آیس پک
آب معدنی
درس
پنج شنبه ها
دلتنگی
حسودی
.
.
.
.
.
آینده ...

پنجشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۸۹

اپیزود اول:
امشب میخوام فقط برای تو بنویسم
اونم چون قول دادیم
یادته که
قول دادیم اگه تو بازی باختم برات بنویسم
وقتی باختم صدای خندت بلند شد ..
کلک به باخت من خندیدی یا خوشحالی برای حرفایی که ازت مخفی میکنم
می نویسم نه بخاطر باختم بخاطر تو

ذهنم پر از حرفای زیاده که شاید هیچوقت بهت نگم
چیزایی که اگر بدونی شاید برات لذت بخش باشن همونطور که برای من هستند
شایدم یه روزی بیاد و بهت بگم
وقتی که خیلی نزدیکم هستی

امشب میخوام برات از خودم حرف بزنم
حوصلشو داری یا نه
می دونم که داری
خودت بهم گفتی کنارم می مونی
می دونی که سردم میشه
همینکه گرمای حضورت رو حس کنم کافیه
حرفای من
عاشقانه نیست!
روز نوشته هم نیست!
مرور خاطرات هم نیست!
هیچ کدوم از اینها نیست !

میخوام از یه چیزی حرف بزنم که خودم هم نمیدونم چیه
شاید تازه داره جون میگیره
شاید چون خیلی خیلی خیلی کوچیکه
نمیدونم!
باور کن نمیدونم
بیا و کمکم کن و بگو این چیه که این روزا با منه

شبیه یه حسه
حسی که چند وقته اومده
با همه حسایی که تجربه کردم فرق داره
نمیدونم چرا ولی یه جنس دیگه داره

ولی من آرومم ..خیلی آروم
آروم عین صدای مرغای دریایی
یادته که بهت گفتم چقدر صداشونو دوس دارم گوش بدم
تو هم آروم باش
میخوام تو چشمات نگا کنم و خودمو توش ببینم و
بهت بگم
این فرصت رو به من بده که
بیشتر حست کنم
با همه وجودم
بهم فرصت بده احساسم رو از عادتم بشناسم
می دونم که مثل همیشه درکم میکنی


سکوتت رو بشکن و برام حرف بزن
من منتظر شنیدن اون صدای گرم و پر شور هستم


اپیزود دوم :
امیدوارم روزهای تنهاییت روزی به پایان خود نزدیک شود، و تو بتوانی آن شوق زندگی را در ژرفای وجودت به آرامی احساس کنی.

ممنونم به خاطر هر آنچه تا به امروز به من دادی، به خاطر تمامی واژه هایی که از کنار سکوتت موجی از جمله را برایم به همراه داشت، با تو همه چیز متفاوت است ... داشته های دیروز در کنار نداشته های فردا با تو رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد ...
چون پرشور و زیباست ...

گاه چیزی را نمی گویی و من آن را میفهمم، برایت دشوار است پنهان کردن حرفی که من آن را نفهمم.

پنجشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۹

پاییز اومده
اما بوی زمستون و سرما میاد
زمستونی که شاید با همه زمستونای زندگیم فرق داشته باشه !
شایدم نه !

اولین شب پاییزیتون پر از رنگای قشنگ^.^

شنبه، ۲۷ شهريور ۱۳۸۹

یاد تابستون پارسال افتادم
هواش گرم بود، صدای سیروان، زانیار، یاس برام خاطره ای از یه تابستون گرم به جا گذاشت...
هروقت صداشون رو گوش میدم یاد تابستون میافتم، بی اراده است ولی یادش میافتم.

تابستون امسال هم رو به پایانه، کارهای زیادی رو شروع کردم و خیلی هاشون رو هنوز شروع نکردم و راه پر پیچ و خمی در پیش دارم

این روزها هیچ چیزی به اندازه طراحی وب بهم آرامش و قدرت فکر کردن نمیده، البته اگر وقتش رو داشته باشم و در کنار فعالیت های دانشگاه بتونم نانخنکی بزنم.
الان دارم فکر میکنم یعنی دارم طراحی وب انجام میدم ...

فکرم پیرامون این کلمات داره میچرخه، شاید خیلی هاشون براتون بی معنی باشه، ولی برای من خیلی معنا داره

خواب
پتو
کنکور
مهمون امشب
گرافیک
ساعت
سرما
خستگی
درد
راه رفتن
همدردی
باشه
بازی
آب آلبالو
سفر
شیطنت
درس
تفریح
نقطه
.
.
.
.
.
خونه ...

پنجشنبه، ۲۵ شهريور ۱۳۸۹

روز سختی بود اما پایان شیرینی داشت

برعکس دیشب امشب شب آرومیه و پر از آرامشم !

ومن این لحظات آروممو دوست دارم ^.^


سه شنبه، ۱۶ شهريور ۱۳۸۹

مممممم
.
.
.
.
.
میتونم فقط بهش نگاه کنم، اونم بدونه میخوام چی بهش بگم...
چند روز دیگه چهره خوشحالش دیدنی هست :دی


پ.ن :
نقشه هایی برای اینجا {سوگند} کشیدم که دارم بهشون فکر میکنم ^.^

سه شنبه، ۹ شهريور ۱۳۸۹

زرق و برق نگاه های دور و نزدیک همه در یک چشم به هم زدن رفتند ...
شادمانه هایی که گاه بوی آینده را به خود میداد به دست فراموشی سپرده شد ...
مسیر جدیدی نمایان شد و من مسافر آن !

در ژرفای فکرهای تازه هستم ^.^

چهارشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۹

تو برای من، من برای تو
سهم من از آن تو، مهر تو ازآن من ...
خاطراتم نزد تو، وجودت دست من
خنده هایم سهم تو ، اشک هایت مال من
بودنت برای من، ماندنم برای تو

جمعه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۹

خجسته ام، به خاطر تمام خوبی هایت، ناراحتم به اندازه دستان پر مهرت
خاموشی شب را در آغوش بگیر چرا که امشب شب تو نبود ...

آسوده خاطر سر بر بالین آرامش بخش وجودت بگذار
چشمهای معصومی که لحظات آرامش را به تازگی احساس کرده است
قدم زنان بر سایه تنهایی خویش گام های عقلانی بردار.
.
.
.
.
.
.
شب بخیر ^.^

جمعه، ۱۵ مرداد ۱۳۸۹

دلتنگی
سردرد
قرص استامینوفن کدئین
درس کارآفرینی
نقاشی
لوگو
اینترنت
سوپ تند و داغ
نبودنش
پیتزا
قطار
مشهد
رواق
بازی :(
.
.
.
.
خواب !

چهارشنبه، ۱۳ مرداد ۱۳۸۹

احساسی که به تو دارم یک حس فوق العاده است
من عاشق کسی شدم
که
خیلی صاف و ساده است
.
.
.

احساسی که به تو دارم
به هیچکسی نداشتم،
من اسم این حال دل رو
عاشق شدن گذاشتم
.
.
.

احساسی که به تو دارم
یه حس عاشقانه است
این حس دوست داشتن تو
همیشه صادقانه است
.
.
.
احساسی که به تو دارم
خیلی واسم عجیبه
چه نازنینی من دارم ببین چقدر نجیبه

چهارشنبه، ۶ مرداد ۱۳۸۹


دلتنگ
ستاره
خستگی
سفر
غروب
انگور
بیلیارد
بدجنس
آسمون
فیلم
خونه
تسبیح
شکلات
سبز
فالوده
جمعه


اون ته توهای دلم امشب گرفته !

چهارشنبه، ۶ مرداد ۱۳۸۹

یه گل می زاریم اینجا
که وقتی برگشت
بدونه جاش خالی بوده !


به جون خودم خالی بود خوب :دی

شنبه، ۲۶ تير ۱۳۸۹

آدما رو همونطوری که هستن ببین
اونا رو تو ذهنت بزرگ نکن
کوچیک هم نکن

ازشون ایده آلتو درست نکن !

جمعه، ۲۵ تير ۱۳۸۹

مردم را ديد ميزنم!
ميدانهاي شهر هميشه شلوغ بوده اند!
انگار که هنوز هم چيزي با ارزش براي دويدن وجود دارد!
.
.
.
مردمي که مثل مسافران مترو، که دو دستي ميله ها رو گرفتن به اين دنيا چسبيده اند!

راست ميگفت:
(( ما همه بي احساس شده ايم))

دوشنبه، ۱۴ تير ۱۳۸۹

یک چند خط مینویسم به عمق فاجعه سیستم دانشگاهی این کشور پی ببرید :

یکی که من باشم یه امتحانی رو میشم 16 و یکی که اتفاقاً هم کلاسی من هست همون امتحان رو غیبت میکنه میشه 19 !!!
به نظر باید چه چیزی نثار مسئولان دانشگاه کرد ؟

اینقدر اعصابم خورده که الان برم سر کلاس استاد و مدیر آموزشی و مدیر گروه رو همه رو یکی ببینم و دهنم رو باز کنم هر چی که میاد بهشون بگم ...
دیگه تا این حد مسخره بازی ؟

پ.ن :
خیلی خوشحالم که مثل خیلی هاشون ننشستم چندین روز این کتابا رو بخونم، همون یکی دو ساعت هم از سرش زیادی بود.

شنبه، ۱۲ تير ۱۳۸۹

خداحافط اسطوره !!!
خداحافظ مدعی ...
خداحافظ آرژانتین.
.
.
.
.
بدرود رویای قهرمانی.

چهارشنبه، ۹ تير ۱۳۸۹

آره آره
من دارم ادا در میارم
حق با توئه
من دارم تظاهر میکنم
آخه از این تظاهر خیلی چیزا گیرم میاد

دوست دارم این تظاهر کردن رو ...
^.-

دوشنبه، ۷ تير ۱۳۸۹

نمره هام توي چهار ترم گذشته سير صعودي و نزولي داشته.
اين ترم وقت نزولي بودنش هستش، خدا به دادم برسه ...
:دي

شنبه، ۲۲ خرداد ۱۳۸۹

از بین تمام واژه های مبهم و این همهمه دلهره
برایت مینویسم ...
از تک همسفر این راه، از نغمه هایی که معنای با تو بودن را با خود هر لحظه زمزمه میکند ...
.
.
.
.
این بار از تو قاصدکی میسازم و در آغوش بی انتهای باد رهایش میکنم...
شاید قسمت دستان پر مهر و محبت دیگری شدی !
.
.
.
خداحافظ قاصدک ...

سه شنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۸۹

وقتی میشینم برات از آبی آسمون تا فلسفه گلهای تابستونی میگم؛ وقتی تو هم با حوصله میشینی به حرفام خوب گوش میدی یه حسی بهم میگه آسمون خونه شما هم مثل آسمون خونه ما پاک و زلال هست.
اینقدر زلال که دوس داری فقط بهش خیره بشی و نگاهش کنی.

پ.ن :
فردا روز ماست مالی کردن پروژه های دانشگاه هست، ببینم میتونم استادهای محترمه رو تبدیل به درازگوش کنم یا نه :-"

يكشنبه، ۹ خرداد ۱۳۸۹

امشب در آسمان دلم من ستاره ای نیست!
ماه هم با آسمان من قهر کرده است...
من ماندم و آسمانی بی ستاره ...
نغمه بی صدایی را میشنوم
.
.
.
.
اما میدانم روزی میرسد که ستارگان آسمان من می آیند...
افسوس که آن روز نیستم !

/

تولد 25 سالگی ام مبارک ^.^

سه شنبه، ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۹

عشق بهتر است یا نفرت ؟ ...

پنجشنبه، ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۹

با اونی که نیست
وقتی که باید باشه
با منی که نبودم
.
.
.
.
.
وقتی باید می بودم !

چهارشنبه، ۸ ارديبهشت ۱۳۸۹

من
همیشه
تو هرلحظه‌ ای که زندگی میکنم
درگیر گذشته‌ یا آینده‌م
واسه همینم من واقعی نیستم
نمیتونم یه واقعی باشم.

دوشنبه، ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹

همه جا ساکت و مبهم است، خانه خالی و من تنها !
طبق روال این چند روز ...

صدای Evanescence به صورت موقت این تنهایی را جبران میکند.

چهارشنبه، ۱ ارديبهشت ۱۳۸۹

خیلی وقته که میشینم و توی دنیای خودم هی درستت میکنم و بعدش خراب میشی و بازم هی تلاش میکنم و ....
.
.
.
.
.
بارها شده به خودم نوید روزهای زیبا رو میدم، افسوس که اینگونه نیست:(

دوشنبه، ۳۰ فروردين ۱۳۸۹

همیشه داستان به جاهای باریکی کشیده میشه که کاری از دستت بر نمیاد انجام بدی :(
الان دقیقاً داستان به جاهای باریک کشیده شده، مثل این میمونه که سر کلاف رو گم کرده باشی و هی تلاش کنی و بی نتیجه باشه ...

حماقت ؟
امروز یه حماقت بزرگ انجام دادم که آرزو میکردم این کار رو نمیکردم :(

پ.ن :
نمیدونم تا اول خرداد چرا من باید اینجا تنها باشم ؟

شنبه، ۲۸ فروردين ۱۳۸۹

دلم یه فضای شلوغ میخواد
از همون فضاهایی که میان همچی با هم روبوسی میکنن :-"

برق ها هم رفتن و منو تنها گذاشتن :(
تاریک است و ترسناک !!!
من که نمیترسم :دی

جمعه، ۲۷ فروردين ۱۳۸۹

حوصله ندارم اما ..
همه قصه رو میگم، همه قصه رو حتی اونجایی که دوس ندارم !
بذار صحبت کنیم اینبار ... جای اینکه بنویسیم !!!

میدونم که دیگه مردم ...
مرگمم موقتی نیست...

سه شنبه، ۲۴ فروردين ۱۳۸۹

چقدر تاریکه این شب هام
چه احساس بدی دارم، چه احساس بدی دارم ...
هوا روشن شده انگار ...

هنوز بیدار، بیدارم !

چهارشنبه، ۱۸ فروردين ۱۳۸۹

زیباست، دل سپردن به رویای دریا ...
جاودانه است دوست داشتن چیزی که از جنس تو نیست !

چهارشنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۸۸

نیستی ببینی، شب عاشقونه است ..
بوی تو داره پر از بهونه است.

دوشنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۸

هر چه مهربونی کرده دل من، خودش رو قربونی کرده دل من ...
بسکه از عالم و آدم بدی دید، در به روی همه بسته دل من ... دل من ...

دل من ...


پنجشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

داستان ازاونجا شروع شد که من توی یه ظهر گرم تابستون، توی ارتفاعات یه جایی توی تهران ته دلم هری ریخت پایین و دیگه
نتونستم جمعش کنم.
.
.
.
.
از اون روز خیلی میگذره ....

سه شنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

نزدیکان آدم میمیرند
دوستان خیانت میکنند
خاطره ها فراموش میشن

و

باید همیشه به خاطر داشت ردپایی که بر برف ها مانده تازه است !!!

چهارشنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۸

شاید یه روز خودم ٬ خودم رو محاکمه کردم .
خودم میشم مدعی العموم ٬ خودم میشم دادستان ٬ خودم میشم قاضی ٬ خودم میشم شاهد ٬ خودم میشم وکیل ٬ خودم میشم تماشاچی ٬ خودم میشم خبرنگار روزنامه‌ها ...

خودم خودم رو محکوم می‌کنم ٬ خودم به حکم خودم اعتراض می‌کنم ٬ خودم واسه خودم فرجام‌خواهی می‌کنم ٬ خودم واسه خودم تخفیف می‌گیرم ... خودم خودم رو تبعید می‌کنم ... به اون دیار دور ...

فشنگ آخر ... آره فشنگ آخرم رو نگه می‌دارم برای اون روز ... روز دادگاه خودم ... روز تبعید شدنم ... تبعید به جایی که داره صدام میکنه !!!

... فشنگ آخر ... آره فشنگ آخر ...
:(

دوشنبه، ۳ اسفند ۱۳۸۸

وقتی چراغ ها خاموشن، رو دوس دارم.
سردی اتاقم رو دوس دارم.
تنهاییم رو دوس دارم.
د
و
س

د
ا
ر
م
.

پ.ن :
امشب باز هم گل یخ بودم !

شنبه، ۱ اسفند ۱۳۸۸

شاید بشه به این لیوان نسکافه داغ دلبست ...
شاید تونست انسان ها رو دیگه نشناخت !!
شاید بشه محو شد !
توی تمام بودن و نبودن ها یهو غیب شد و به خاطره ها سپرده شد ...

و

شاید بشه روزهایی که گذشت رو دیگه به خاطر نیاورد، با تمام آدمک ها و تمام دقایق هایش ...
راهی را پیش گرفت که دیگر آشنایی در آن وجود ندارد ...

پنجشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۸

برای من اصلا مهم نیست که چی داره سرم میاد
برای من اصلا مهم نیست که چی داره سرمون یا سرشون یا هر چی میاد
برای من مهم نیست که تو میفهمی یا نه
برای من مهم نیست که این چیزی که دستمه ضرر داره یا نه
برای من مهم نیست که چقدر پول برای خریدن آت و آشغال خرج میکنم
برای من مهم نیست که طرز فکرم چقدر مسخره و عقب افتادس
برای من اصلا مهم نیست که اسم این حرکت چیه

میدونی؟
من خیلی اعصاب خورد کن و دوست داشتنی ام

دوشنبه، ۲۶ بهمن ۱۳۸۸

خب شايد بشه باهاش به همه‌ي هدفا و آرزوها و چه‌مي‌دونم، به همه‌ي زندگي رسيد
اين که آرامشو دوست داره خيلي خوبه
خيلي خوبه
سکوت
سکوت
سکوت
ميشه يه وقتايي توي بغلش گريه کرد بدون ِ اين که بپرسه اين اشکا براي چيه؟
خيانت نيست؟
يعني مي‌دوني
تو مي‌گي که جسم و روح‌ام رو باهات قسمت مي‌کنم
فلسفه‌ي ازدواج همينه ديگه؟
قسمت کردن
اون وقت تکليف ِ اون ته‌ته‌هاي فکر و خيالم که عمراً نمي‌تونم باهاش قسمت کنم چي مي‌شه؟
اصلاً
مي‌تونم جلوي خودمو بگيرم
که وقتي سرم روي شونه‌هاشه
نگم که کاش یکی دیگه جاي تو بود؟!
مسخره‌اس نه؟
خيلي چيزا عوض مي‌شه
يه سري جنبه‌هاي شوخ و شيطون ِ وجودم بايد دور ريخته بشن
...

آخرش هم میدونم که باز خودم میمونم و خودم ...

جمعه، ۲۳ بهمن ۱۳۸۸

خیلی بده که آدم دیگه به درد بودنم نخوره ، مهم تر از بودن برای خودش ، بودن برای یکی دیگه ست . خیلی بده.

سه شنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۸۸

دلم زیر فشاره !!!
سرم رو بالا میگیرم و نظاره میکنم بلایا را ...

سخته :دی

دوشنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۸

تب دارم
میسوزم
میخوابم

و
بیدار نمیشم ...

يكشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا شده یکی از جنس خودت بیشتر موقع ها کنارت باشه و یه جوری بهت انرژی بده و جبران لحظه هایی که از دست رفته رو برات پر کنه و اینقدر برات تکیه گاهی باشه که برای یک شب هم که شده به گذشته ای که اومد و رفت اصلاً فکر نکنی ؟

امشب از اون شب هایی بود که بعد از مدتها تونستم بخندم ^.^

جمعه، ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

چقدر دیوونگی دارم، تمام قلبم آشوبه !!
تو آرومی ... نمیدونی ... چقدر دیوونگی خوبه !!

يكشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

باز با آن دیگری دیدم تو را ، جای قهر و اخم خندیدم تو را
باز گفتی اشتباهت دیده ام، گفتمت باشد، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد، با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر کردی که دیگر قلب من، از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را ...

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

شنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۸۸

و رفتن یعنی پیشش باشی و احساس کنه که نیستی !!!

پنجشنبه، ۸ بهمن ۱۳۸۸

چیکه چیکه چیکه کم کم؛ میریزم آروم آروم و نم نم ...
اونی که یه روز عاشقش کردی ...
حالا میگی فراموشش کردم !!!

چیک و چیک، چیک بارون
منو میکشونه تو خیابون
...

دوشنبه، ۵ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن رو دیدی ؟
اونجایی که یهو شروع میکنه به دست و پا زدن، محکم ... خیلی محکم ...
اونجایی که خون گردنش داره میره وو اون داره دست و پا میزنه، تند و تند و تند ... من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست پا زدنش، انگار که همه چی بکگراند میشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمز و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریده اش) بره بیرون.

ولی بعد یه مدت که خونش رفت، هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن، اون لحظه اولی که آب سرد رو روش میریزن، یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه ... یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده، میفهمه دیگه مرده !

دیگه نیست، میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده، میفهمه این آب سرد یعنی یادآوری همه اون دست و پا زدنا و جون کندنا.

میلرزه ... تن بدون جونش میلرزه یه کوچولو.
خواستم بگم گوسفند رو درک میکنم.

/

ضمینه :
از تو بدم میاد.
از امیریه هم بدم میاد.
از تنهایی اتاقم بدم میاد.
از تمام رویاهایی که بوی تو رو میدن بدم میاد.

چهارشنبه، ۳۰ دي ۱۳۸۸

ساکت نمون همیشه نازنینم؛
بهش بگو یه روز عزیزت بودم ...
دلت واسه اشکهای من نسوزه ... بهش بگو من همه چیزت بودم !
چی شد، چرا دستات داره میلرزه ؟
نترس نمیذارم ازت جدا شه ...
بهش بگو عاشق چشمام بودی، بذار اونم وارد ماجرا شه ...

پنجشنبه، ۲۴ دي ۱۳۸۸

نمیدونم…
تا به حال بهت گفتم که چقدر صدای دریا رو دوس دارم ؟

چقدر امواج رو عاشقونه میپرستم ؟
چقدر دوس دارم به کشتی ها خیره بشم و توی خودم غرق بشم ؟
چقدر دوست دارم توی سکوت شب به دریا خیره بشم ...

چهارشنبه، ۲۳ دي ۱۳۸۸

شاید یه فرصت دیگه، توی یه غروب دلگیر، لب ساحل بتونم خودم رو پیدا کنم و به این زندگی امیدوارتر بشم

شاید یه جایی و یه فرصتی بتونم پیدا کنم که بشینم و به روزهایی که خط خطی شون کردم خوب فکر کنم …
کمی هم بغضم بگیره …
و باز توی خودم بریزم !

دوشنبه، ۲۱ دي ۱۳۸۸

حیف لحظه هایی که پای چشمات سر شد ...
دل من تنها بود، بی تو تنهاتر شد !

يكشنبه، ۲۰ دي ۱۳۸۸

شنبه، ۱۹ دي ۱۳۸۸

هنوزم زمستون به یادت بهاره، تو قلبم کسی جز تو !!!
جایی نداره !

دوستان
بایگانی
موضوعات