
اپیزود اول :
تک و تنها، تصورهایی از یک همنشینی ساده و بدور از هیاهوی دیگران
روی سکوی سنگی و نگاه های شیطنت آمیز من و حس گرم و دوس داشتنی تو ...
کنج یک کافی شاپ، شبی به وسعت دو نفر و مهربونی خدا که سایه ای برایمان محیا کرده بود تا یک برگ از تقویم زندگیمان را به خود اختصاص بدهد.
خلوت شبانه، معصومیت کودکانه و دستهای لاک زده ای که در گذشته ذکر کرده بودم عاشقانه دوستشان دارم...
اپیزود دوم :
تلاطم حضور دوباره محبوبی که بارها تصورش در ذهنم بسته شده بود، شیطنت هایی که باعث نقش بستن خنده های معصوم و کودکانه ای در ماه رخ صورتش میشد و مرا نیز خوشحال تر میکرد؛
تو به من دنیا را دادی و من به تو خاطره هایی ... دنیایی که نقطه شروعی دوباره را برایم فراهم کرد البته در کنارت و به امید حضورت ...
این بار هم کنج همان کافی شاپ و همان صندلی دو نفره ولی اینبار مقداری دلهایمان کمی نزدیکتر شد؛ به نزدیکی نگاه خورشید به آفتابگردان ...
همنشینی خاطره انگیزی که صدای باد و تابش آفتاب را به همراه داشت.
دلهره ای در دل به دلیل فردایی که نیامده و میبایست بیاید؛ فکرهای پراکنده و جملاتی که میبایست آنها را دسته بندی میکردم که بگویم شاید دگر مجالی دست ندهد ...
اپیزود سوم :
میچکد و ذره ذره خشکی خیابان را با تنش خیس میکند ... خورشید از پشت ابرها با آدمکها قایم باشک بازی میکند؛ درست مثل همان پسر بچه ای که موقع ناهار بازی کودکانه ای را با تو زمزمه میکرد
دلهره یک روز به یادماندنی که آرزوی هر دوی ما بود که ای کاش تمام نمیشد ... یا آرزوی نرسیدن تاکسی به مقصد ....
قدمهایی که با اطمینان برداشته بودم تا به این نقطه ای که هستم برسم؛ تصور اتفاق هایی که قرار بود پیش بیاید را نداشتم ولی همه اتفاق افتاد و به بهترین نحو ممکن چه بسا زیباتر.
خوشمزه ترین آش رشته ای که خوردم؛
شبی زیبا، جاودانه، خاطره انگیز، غرور آفرین و به یادماندنی بود...
بیقرارم برای تمام ثانیه هایی که گذشت
برای تماشای فیلم آناهیتا
برای نشستن رو به روی دریاچه ای که در مقابل رویمان سکوتی جاودانه به همراه داشت
برای قدمهایی که شانه به شانه هم برداشتیم
برای شیطنت های کودکانه خودم و خنده های زیبای تو
برای آن سفره ناهار و آن جمع کوچک سه نفره
برای دلهره وقت رفتن
برای شانه ای که برایت تکیه گاهی امن و زیبا بود
و
برای آن بوسه پنهانی در زیر نور ماه؛ که همیشه آن شب را به خاطر تو بیاورد هنوز دلسپرده ای در این کره خاکی وجود دارد.
دلسپرده من؛
تا چشم بر هم زنی بهاری و تابستانی در راه است
چشم به روزهای آینده خود بدوز که فردایی روشن در انتظار ماست
فردایی که از من و تو «ما» میسازد ...

می تپد ...
تند و بی قرار !
میخندد و بازی های کودکانه خود را از سر میگیرد، این من نیستم و همان کودک درونم است که گویی خود را احیا کرده است.
هوای این روزهای من، سرد است و زمستانی...
خش خش برگ های پاییزی را به زیر گام هایم به وضوح حس میکنم
.
.
.
.
.
تمنای این روزهای من ...
ای که دستتان کوچکت خاطرات فردای من
به تو نگاه میکنم، در پس وجودت هزاران واژه ناگفته پنهان است
عاجزم از بیان همه آنها
.
.
.

اپیزود اول:
امشب میخوام فقط برای تو بنویسم
اونم چون قول دادیم
یادته که
قول دادیم اگه تو بازی باختم برات بنویسم
وقتی باختم صدای خندت بلند شد ..
کلک به باخت من خندیدی یا خوشحالی برای حرفایی که ازت مخفی میکنم
می نویسم نه بخاطر باختم بخاطر تو
ذهنم پر از حرفای زیاده که شاید هیچوقت بهت نگم
چیزایی که اگر بدونی شاید برات لذت بخش باشن همونطور که برای من هستند
شایدم یه روزی بیاد و بهت بگم
وقتی که خیلی نزدیکم هستی
امشب میخوام برات از خودم حرف بزنم
حوصلشو داری یا نه
می دونم که داری
خودت بهم گفتی کنارم می مونی
می دونی که سردم میشه
همینکه گرمای حضورت رو حس کنم کافیه
حرفای من
عاشقانه نیست!
روز نوشته هم نیست!
مرور خاطرات هم نیست!
هیچ کدوم از اینها نیست !
میخوام از یه چیزی حرف بزنم که خودم هم نمیدونم چیه
شاید تازه داره جون میگیره
شاید چون خیلی خیلی خیلی کوچیکه
نمیدونم!
باور کن نمیدونم
بیا و کمکم کن و بگو این چیه که این روزا با منه
شبیه یه حسه
حسی که چند وقته اومده
با همه حسایی که تجربه کردم فرق داره
نمیدونم چرا ولی یه جنس دیگه داره
ولی من آرومم ..خیلی آروم
آروم عین صدای مرغای دریایی
یادته که بهت گفتم چقدر صداشونو دوس دارم گوش بدم
تو هم آروم باش
میخوام تو چشمات نگا کنم و خودمو توش ببینم و
بهت بگم
این فرصت رو به من بده که
بیشتر حست کنم
با همه وجودم
بهم فرصت بده احساسم رو از عادتم بشناسم
می دونم که مثل همیشه درکم میکنی
سکوتت رو بشکن و برام حرف بزن
من منتظر شنیدن اون صدای گرم و پر شور هستم
اپیزود دوم :
امیدوارم روزهای تنهاییت روزی به پایان خود نزدیک شود، و تو بتوانی آن شوق زندگی را در ژرفای وجودت به آرامی احساس کنی.
ممنونم به خاطر هر آنچه تا به امروز به من دادی، به خاطر تمامی واژه هایی که از کنار سکوتت موجی از جمله را برایم به همراه داشت، با تو همه چیز متفاوت است ... داشته های دیروز در کنار نداشته های فردا با تو رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد ...
چون پرشور و زیباست ...
گاه چیزی را نمی گویی و من آن را میفهمم، برایت دشوار است پنهان کردن حرفی که من آن را نفهمم.

یاد تابستون پارسال افتادم
هواش گرم بود، صدای سیروان، زانیار، یاس برام خاطره ای از یه تابستون گرم به جا گذاشت...
هروقت صداشون رو گوش میدم یاد تابستون میافتم، بی اراده است ولی یادش میافتم.
تابستون امسال هم رو به پایانه، کارهای زیادی رو شروع کردم و خیلی هاشون رو هنوز شروع نکردم و راه پر پیچ و خمی در پیش دارم
این روزها هیچ چیزی به اندازه طراحی وب بهم آرامش و قدرت فکر کردن نمیده، البته اگر وقتش رو داشته باشم و در کنار فعالیت های دانشگاه بتونم نانخنکی بزنم.
الان دارم فکر میکنم یعنی دارم طراحی وب انجام میدم ...
فکرم پیرامون این کلمات داره میچرخه، شاید خیلی هاشون براتون بی معنی باشه، ولی برای من خیلی معنا داره
خواب
پتو
کنکور
مهمون امشب
گرافیک
ساعت
سرما
خستگی
درد
راه رفتن
همدردی
باشه
بازی
آب آلبالو
سفر
شیطنت
درس
تفریح
نقطه
.
.
.
.
.
خونه ...
احساسی که به تو دارم یک حس فوق العاده است
من عاشق کسی شدم
که
خیلی صاف و ساده است
.
.
.
احساسی که به تو دارم
به هیچکسی نداشتم،
من اسم این حال دل رو
عاشق شدن گذاشتم
.
.
.
احساسی که به تو دارم
یه حس عاشقانه است
این حس دوست داشتن تو
همیشه صادقانه است
.
.
.
احساسی که به تو دارم
خیلی واسم عجیبه
چه نازنینی من دارم ببین چقدر نجیبه
یک چند خط مینویسم به عمق فاجعه سیستم دانشگاهی این کشور پی ببرید :
یکی که من باشم یه امتحانی رو میشم 16 و یکی که اتفاقاً هم کلاسی من هست همون امتحان رو غیبت میکنه میشه 19 !!!
به نظر باید چه چیزی نثار مسئولان دانشگاه کرد ؟
اینقدر اعصابم خورده که الان برم سر کلاس استاد و مدیر آموزشی و مدیر گروه رو همه رو یکی ببینم و دهنم رو باز کنم هر چی که میاد بهشون بگم ...
دیگه تا این حد مسخره بازی ؟
پ.ن :
خیلی خوشحالم که مثل خیلی هاشون ننشستم چندین روز این کتابا رو بخونم، همون یکی دو ساعت هم از سرش زیادی بود.
وقتی میشینم برات از آبی آسمون تا فلسفه گلهای تابستونی میگم؛ وقتی تو هم با حوصله میشینی به حرفام خوب گوش میدی یه حسی بهم میگه آسمون خونه شما هم مثل آسمون خونه ما پاک و زلال هست.
اینقدر زلال که دوس داری فقط بهش خیره بشی و نگاهش کنی.
پ.ن :
فردا روز ماست مالی کردن پروژه های دانشگاه هست، ببینم میتونم استادهای محترمه رو تبدیل به درازگوش کنم یا نه :-"
همه جا ساکت و مبهم است، خانه خالی و من تنها !
طبق روال این چند روز ...
صدای Evanescence به صورت موقت این تنهایی را جبران میکند.
همیشه داستان به جاهای باریکی کشیده میشه که کاری از دستت بر نمیاد انجام بدی :(
الان دقیقاً داستان به جاهای باریک کشیده شده، مثل این میمونه که سر کلاف رو گم کرده باشی و هی تلاش کنی و بی نتیجه باشه ...
حماقت ؟
امروز یه حماقت بزرگ انجام دادم که آرزو میکردم این کار رو نمیکردم :(
پ.ن :
نمیدونم تا اول خرداد چرا من باید اینجا تنها باشم ؟

شاید یه روز خودم ٬ خودم رو محاکمه کردم .
خودم میشم مدعی العموم ٬ خودم میشم دادستان ٬ خودم میشم قاضی ٬ خودم میشم شاهد ٬ خودم میشم وکیل ٬ خودم میشم تماشاچی ٬ خودم میشم خبرنگار روزنامهها ...
خودم خودم رو محکوم میکنم ٬ خودم به حکم خودم اعتراض میکنم ٬ خودم واسه خودم فرجامخواهی میکنم ٬ خودم واسه خودم تخفیف میگیرم ... خودم خودم رو تبعید میکنم ... به اون دیار دور ...
فشنگ آخر ... آره فشنگ آخرم رو نگه میدارم برای اون روز ... روز دادگاه خودم ... روز تبعید شدنم ... تبعید به جایی که داره صدام میکنه !!!
... فشنگ آخر ... آره فشنگ آخر ...
:(

شاید بشه به این لیوان نسکافه داغ دلبست ...
شاید تونست انسان ها رو دیگه نشناخت !!
شاید بشه محو شد !
توی تمام بودن و نبودن ها یهو غیب شد و به خاطره ها سپرده شد ...
و
شاید بشه روزهایی که گذشت رو دیگه به خاطر نیاورد، با تمام آدمک ها و تمام دقایق هایش ...
راهی را پیش گرفت که دیگر آشنایی در آن وجود ندارد ...
برای من اصلا مهم نیست که چی داره سرم میاد
برای من اصلا مهم نیست که چی داره سرمون یا سرشون یا هر چی میاد
برای من مهم نیست که تو میفهمی یا نه
برای من مهم نیست که این چیزی که دستمه ضرر داره یا نه
برای من مهم نیست که چقدر پول برای خریدن آت و آشغال خرج میکنم
برای من مهم نیست که طرز فکرم چقدر مسخره و عقب افتادس
برای من اصلا مهم نیست که اسم این حرکت چیه
میدونی؟
من خیلی اعصاب خورد کن و دوست داشتنی ام
خب شايد بشه باهاش به همهي هدفا و آرزوها و چهميدونم، به همهي زندگي رسيد
اين که آرامشو دوست داره خيلي خوبه
خيلي خوبه
سکوت
سکوت
سکوت
ميشه يه وقتايي توي بغلش گريه کرد بدون ِ اين که بپرسه اين اشکا براي چيه؟
خيانت نيست؟
يعني ميدوني
تو ميگي که جسم و روحام رو باهات قسمت ميکنم
فلسفهي ازدواج همينه ديگه؟
قسمت کردن
اون وقت تکليف ِ اون تهتههاي فکر و خيالم که عمراً نميتونم باهاش قسمت کنم چي ميشه؟
اصلاً
ميتونم جلوي خودمو بگيرم
که وقتي سرم روي شونههاشه
نگم که کاش یکی دیگه جاي تو بود؟!
مسخرهاس نه؟
خيلي چيزا عوض ميشه
يه سري جنبههاي شوخ و شيطون ِ وجودم بايد دور ريخته بشن
...
آخرش هم میدونم که باز خودم میمونم و خودم ...

باز با آن دیگری دیدم تو را ، جای قهر و اخم خندیدم تو را
باز گفتی اشتباهت دیده ام، گفتمت باشد، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد، با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر کردی که دیگر قلب من، از تو و از عشق تو بیزار شد
آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر
گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را ...
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن رو دیدی ؟
اونجایی که یهو شروع میکنه به دست و پا زدن، محکم ... خیلی محکم ...
اونجایی که خون گردنش داره میره وو اون داره دست و پا میزنه، تند و تند و تند ... من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست پا زدنش، انگار که همه چی بکگراند میشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمز و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریده اش) بره بیرون.
ولی بعد یه مدت که خونش رفت، هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن، اون لحظه اولی که آب سرد رو روش میریزن، یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه ... یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده، میفهمه دیگه مرده !
دیگه نیست، میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده، میفهمه این آب سرد یعنی یادآوری همه اون دست و پا زدنا و جون کندنا.
میلرزه ... تن بدون جونش میلرزه یه کوچولو.
خواستم بگم گوسفند رو درک میکنم.
/
ضمینه :
از تو بدم میاد.
از امیریه هم بدم میاد.
از تنهایی اتاقم بدم میاد.
از تمام رویاهایی که بوی تو رو میدن بدم میاد.
از پشت یک سوم - سوگند - Silent Land - MyView - عرفان - سپیده داوودی - سبز، سیاه - کولدساک - چشمان بدون عینک - روزنگار - تراژدی - سامان - پنجره - جمع دخترونه - از نگاه من - پسرک - یک فنجون قهوه با طعم تمشک - نی نی گرافیست -
ba arze salam va khaste nabashid khdmate shoma doste gerami .omid varam dar kole zendegit movafagh bashi.
زندگي بي ارزش تراز اونيه كه بهش فكر كني ولي اگه با يه مثال مي خواي دركش كني يه راهيه كه براي خيلي ها مشخص نيست
خب؟
خیلی وبلاگت قشنگ برا من تازه گی داشت اینجوری
متن هاتم خیلی خیلی قشنگن موفق باشی