فضای مطلق و مبهم ...
فنجون قهوه ی داغ رو توی دستام نگه داشتم، میرم لب پنجره و خیابون های شلوغ رو نگاه میکنم...
آدم هایی که دائم در حال حرکت هستن، انگار چیزی برای بقاء هنوز هست !!!
.
.
.
اینجا هنوز چیزی برای زندگی وجود داره ...
میگذرد، روزهایی که بودنت را احساس میکنم و کمم از بار داشتنت
داشتنی که همواره پر از رویای جاودانه با تو بودن است
چه زلال است چشمانت که نگاهی را به من هدیه می کند، روزهای سختی در پس این رویا دارم ...
راهبه دنیای من؛
این روزها در لاک تنهایی خود فرو رفته و چشم به راه روزشمار لحظه هاست ...
سهمی از دنیایی کسی باش که لحظه ای متعلق به رویای تو باشه
.
.
.
.