جمعه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۹

هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه ...
هنوزم چشمای من شوق دیدنت رو داره
هنوزم برق نگاهت توی شبهام پرستاره است
هنوزم عطر نفسهات واسه من عمر دوباره است

يكشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۹

پرستش میکنم معبودی که مهرت را به دلم انداخت
هوشیارم، نگاهت میکنم و کلماتی که هیچ گاه به سرمنزل زبان جاری نشد را با تو درمیان میگذارم
سرت را بی اختیار به پایین هدایت میکنی و من بیش از پیش تو را دوس دارم.
آری، تو را دوس دارم و این زیباست !!!
...

جمعه، ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

به بالینت آمده ام؛
گیسوانت را مینگرم و به آرامی مانند مادری دلسوز نوازشش میکنم.
ترسم آن است که برق چشمهایت زیر و زبرم کند ...

بانوی من، عطر نفسهایت نوایی است که به اندازه لالایی مادری مرا آرام میکند.

چهارشنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۸۹

دوستش دارم، به پهنای دلم که بی انتهاست ...
به اندازه قامتی که برای نماز میبندد ...
به وسعت دستانی که به سوی معبودش دراز
و
نجوایی را با او زمزمه میکند ...

چهارشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۹

اپیزود اول :
تک و تنها، تصورهایی از یک همنشینی ساده و بدور از هیاهوی دیگران
روی سکوی سنگی و نگاه های شیطنت آمیز من و حس گرم و دوس داشتنی تو ...

کنج یک کافی شاپ، شبی به وسعت دو نفر و مهربونی خدا که سایه ای برایمان محیا کرده بود تا یک برگ از تقویم زندگیمان را به خود اختصاص بدهد.

خلوت شبانه، معصومیت کودکانه و دستهای لاک زده ای که در گذشته ذکر کرده بودم عاشقانه دوستشان دارم...


اپیزود دوم :
تلاطم حضور دوباره محبوبی که بارها تصورش در ذهنم بسته شده بود، شیطنت هایی که باعث نقش بستن خنده های معصوم و کودکانه ای در ماه رخ صورتش میشد و مرا نیز خوشحال تر میکرد؛
تو به من دنیا را دادی و من به تو خاطره هایی ... دنیایی که نقطه شروعی دوباره را برایم فراهم کرد البته در کنارت و به امید حضورت ...

این بار هم کنج همان کافی شاپ و همان صندلی دو نفره ولی اینبار مقداری دلهایمان کمی نزدیکتر شد؛ به نزدیکی نگاه خورشید به آفتابگردان ...
همنشینی خاطره انگیزی که صدای باد و تابش آفتاب را به همراه داشت.

دلهره ای در دل به دلیل فردایی که نیامده و میبایست بیاید؛ فکرهای پراکنده و جملاتی که میبایست آنها را دسته بندی میکردم که بگویم شاید دگر مجالی دست ندهد ...


اپیزود سوم :
میچکد و ذره ذره خشکی خیابان را با تنش خیس میکند ... خورشید از پشت ابرها با آدمکها قایم باشک بازی میکند؛ درست مثل همان پسر بچه ای که موقع ناهار بازی کودکانه ای را با تو زمزمه میکرد
دلهره یک روز به یادماندنی که آرزوی هر دوی ما بود که ای کاش تمام نمیشد ... یا آرزوی نرسیدن تاکسی به مقصد ....

قدمهایی که با اطمینان برداشته بودم تا به این نقطه ای که هستم برسم؛ تصور اتفاق هایی که قرار بود پیش بیاید را نداشتم ولی همه اتفاق افتاد و به بهترین نحو ممکن چه بسا زیباتر.

خوشمزه ترین آش رشته ای که خوردم؛
شبی زیبا، جاودانه، خاطره انگیز، غرور آفرین و به یادماندنی بود...

بیقرارم برای تمام ثانیه هایی که گذشت
برای تماشای فیلم آناهیتا
برای نشستن رو به روی دریاچه ای که در مقابل رویمان سکوتی جاودانه به همراه داشت
برای قدمهایی که شانه به شانه هم برداشتیم
برای شیطنت های کودکانه خودم و خنده های زیبای تو
برای آن سفره ناهار و آن جمع کوچک سه نفره
برای دلهره وقت رفتن
برای شانه ای که برایت تکیه گاهی امن و زیبا بود
و

برای آن بوسه پنهانی در زیر نور ماه؛ که همیشه آن شب را به خاطر تو بیاورد هنوز دلسپرده ای در این کره خاکی وجود دارد.

دلسپرده من؛
تا چشم بر هم زنی بهاری و تابستانی در راه است
چشم به روزهای آینده خود بدوز که فردایی روشن در انتظار ماست
فردایی که از من و تو «ما» میسازد ...

چهارشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۹

ده بهمن
یه شب آروم
سکوی سنگی
فواره
نگاه آروم
نزدیکتر از همیشه
پیاده روی
خاله خاله :دی
شال
اخم
الاغ پرین :دی
قارا
نسکافه
شکر
آش رشته
من و یه دنیا مهربونیه تو
تو و نفسای گرم من
من و شونه های امنت

چقدر زود تموم شد!

لذت آغوش گرم و امنت رو با هیچ چیز عوض نمیکنم ...


تفالمون به دیوان حافظ یادته ؟
بیا یه بار دیگه با هم بخونیمش

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وآن که این کار ندانست در انکار بماند
.
.
جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدم که درین کار بماند
.
.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دَوّار بماند

دوستان
بایگانی
موضوعات