شنبه، ۴ دي ۱۳۸۹

غرور زیبایی این دقایق من...
سهم نگاه من از تصویر تو به اندازه دستان پر مهر و محبتت بی انتهاست
همان دستانی که عاشقانه دوستش دارم ...

جمعه، ۲۶ آذر ۱۳۸۹

بنشین بر بام خیالم ای بانوی رویای من
گیسوان خود را در وزش باد رها کن تا جلوه نگین بی همتایی را دوباره زمزمه کند
.
.
.
کهکشان چشمایت تبسم یک خواب شیرین کودکانه است برای من
گرمای وجودت ترانه دوباره زیستن
را
با من همنوایی میکند...

چهارشنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۹

می تپد ...
تند و بی قرار !
میخندد و بازی های کودکانه خود را از سر میگیرد، این من نیستم و همان کودک درونم است که گویی خود را احیا کرده است.
هوای این روزهای من، سرد است و زمستانی...
خش خش برگ های پاییزی را به زیر گام هایم به وضوح حس میکنم
.
.
.
.
.

تمنای این روزهای من ...
ای که دستتان کوچکت خاطرات فردای من
به تو نگاه میکنم، در پس وجودت هزاران واژه ناگفته پنهان است
عاجزم از بیان همه آنها
.
.
.

دوستان
بایگانی
موضوعات