چهارشنبه، ۵ آبان ۱۳۸۹

التهاب سرمای دستان تو را فقط دستان من میشناسد
تنش گرمای تن من هدیه ای ناقابل در این شبهای سوز و سرماست به تو
.
.
.
.
.
.

بمان تا به همیشه !

دوشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۹

همنشین نفس های من و با دلتنگی دیدگانم یکی شده ای!

يكشنبه، ۲ آبان ۱۳۸۹

بانوی من، گامهایت ترنم یک حس جدید را با خود جا به جا میکند ...
حسی که پاییز امسال را در آغوش خود جای داده است
پاییزی که زمستانی زیبا را نوید میدهد
و
زمستانی که چتری برایت گسترده تا به یاد بیاوری که این زمستان یک برگ از تقویم زندگیت را همیشه به خود اختصاص خواهد داد ...

پنجشنبه، ۲۹ مهر ۱۳۸۹

اعتراف میکنم دستهای لاک زده معصومت رو دوس دارم !

يكشنبه، ۲۵ مهر ۱۳۸۹

تو میتونی پس بیای تو خواب من
منم میتونم بیام تو خواب تو
یه کار دیگه هم میتونیم بکنیم
نه من میام تو خوابت، نه تو بیا تو خوابم، با همدیگه یه جایی وسطای راه قرار میذاریم، همیدگه را اونجا می بینیم، دست همو میگیریم و فرار می کنیم میریم یه جای دور
میتونیم حتی هیچ وقتی هم برنگردیم
با هم : )

جمعه، ۲۳ مهر ۱۳۸۹

من چشمامو می بندم
تو بیا یواشکی بغلم کن
قول میدم که وسطش چشمامو باز نکنم که بفهمم تو بودی
^.^

چهارشنبه، ۲۱ مهر ۱۳۸۹

ای همه پهنای دلم شهر تو ...

سه شنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۹

خواب
سرماخوردگی
ساعت
یک شب
برو دم خونه خودتون بازی کن
ذرت مکزیکی دو نفره
آیس پک
آب معدنی
درس
پنج شنبه ها
دلتنگی
حسودی
.
.
.
.
.
آینده ...

يكشنبه، ۱۸ مهر ۱۳۸۹

باور کن زمستانی که در راه است ...
تجسم رویایی که روزی به واقعیت مبدل خواهد شد...

شنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۹

یک قدم تا فردا ...
چند قدم مانده به تو، این است روزهایی که سپری میشوند؛
.
.
.
.
.
.
تو فراتر از آنچه من بخواهم بگویم میشنوی و میخوانی...

جمعه، ۱۶ مهر ۱۳۸۹

عشق؛
چیزی است که بیشتر از هر چیز داشتنش را دوست دارم
و
زیباتر از آن دادنش را دوست دارم آن هم به کسی که شایسته او باشد.

پنجشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۸۹

اپیزود اول:
امشب میخوام فقط برای تو بنویسم
اونم چون قول دادیم
یادته که
قول دادیم اگه تو بازی باختم برات بنویسم
وقتی باختم صدای خندت بلند شد ..
کلک به باخت من خندیدی یا خوشحالی برای حرفایی که ازت مخفی میکنم
می نویسم نه بخاطر باختم بخاطر تو

ذهنم پر از حرفای زیاده که شاید هیچوقت بهت نگم
چیزایی که اگر بدونی شاید برات لذت بخش باشن همونطور که برای من هستند
شایدم یه روزی بیاد و بهت بگم
وقتی که خیلی نزدیکم هستی

امشب میخوام برات از خودم حرف بزنم
حوصلشو داری یا نه
می دونم که داری
خودت بهم گفتی کنارم می مونی
می دونی که سردم میشه
همینکه گرمای حضورت رو حس کنم کافیه
حرفای من
عاشقانه نیست!
روز نوشته هم نیست!
مرور خاطرات هم نیست!
هیچ کدوم از اینها نیست !

میخوام از یه چیزی حرف بزنم که خودم هم نمیدونم چیه
شاید تازه داره جون میگیره
شاید چون خیلی خیلی خیلی کوچیکه
نمیدونم!
باور کن نمیدونم
بیا و کمکم کن و بگو این چیه که این روزا با منه

شبیه یه حسه
حسی که چند وقته اومده
با همه حسایی که تجربه کردم فرق داره
نمیدونم چرا ولی یه جنس دیگه داره

ولی من آرومم ..خیلی آروم
آروم عین صدای مرغای دریایی
یادته که بهت گفتم چقدر صداشونو دوس دارم گوش بدم
تو هم آروم باش
میخوام تو چشمات نگا کنم و خودمو توش ببینم و
بهت بگم
این فرصت رو به من بده که
بیشتر حست کنم
با همه وجودم
بهم فرصت بده احساسم رو از عادتم بشناسم
می دونم که مثل همیشه درکم میکنی


سکوتت رو بشکن و برام حرف بزن
من منتظر شنیدن اون صدای گرم و پر شور هستم


اپیزود دوم :
امیدوارم روزهای تنهاییت روزی به پایان خود نزدیک شود، و تو بتوانی آن شوق زندگی را در ژرفای وجودت به آرامی احساس کنی.

ممنونم به خاطر هر آنچه تا به امروز به من دادی، به خاطر تمامی واژه هایی که از کنار سکوتت موجی از جمله را برایم به همراه داشت، با تو همه چیز متفاوت است ... داشته های دیروز در کنار نداشته های فردا با تو رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد ...
چون پرشور و زیباست ...

گاه چیزی را نمی گویی و من آن را میفهمم، برایت دشوار است پنهان کردن حرفی که من آن را نفهمم.

دوستان
بایگانی
موضوعات