چهارشنبه، ۶ مرداد ۱۳۸۹


دلتنگ
ستاره
خستگی
سفر
غروب
انگور
بیلیارد
بدجنس
آسمون
فیلم
خونه
تسبیح
شکلات
سبز
فالوده
جمعه


اون ته توهای دلم امشب گرفته !

چهارشنبه، ۶ مرداد ۱۳۸۹

یه گل می زاریم اینجا
که وقتی برگشت
بدونه جاش خالی بوده !


به جون خودم خالی بود خوب :دی

جمعه، ۱ مرداد ۱۳۸۹

میترسم از آسمان صاف؛
میترسم از نگاه باد
میترسم از هجوم صداهای غریبه
.
.
.
گم شده در تلاطم زمان.

سه شنبه، ۲۹ تير ۱۳۸۹

درگیر دیروزم، طعنه به فردا میزنم ...
با موج نگاهت آینده را لمس میکنم، شب نشین لحظه هایم، با طنین صدایی خواب را پیدا و سپس او را گم میکنم.

خوشحالم !
به خاطر لبخند تو !
به اندازه سایه خدا، و تمام لحظات تلخ و شیرین ...
.
.
.
.
.
و سپس باز خواب را در آغوش خود میگیرم !

شنبه، ۲۶ تير ۱۳۸۹

آدما رو همونطوری که هستن ببین
اونا رو تو ذهنت بزرگ نکن
کوچیک هم نکن

ازشون ایده آلتو درست نکن !

جمعه، ۲۵ تير ۱۳۸۹

مردم را ديد ميزنم!
ميدانهاي شهر هميشه شلوغ بوده اند!
انگار که هنوز هم چيزي با ارزش براي دويدن وجود دارد!
.
.
.
مردمي که مثل مسافران مترو، که دو دستي ميله ها رو گرفتن به اين دنيا چسبيده اند!

راست ميگفت:
(( ما همه بي احساس شده ايم))

چهارشنبه، ۲۳ تير ۱۳۸۹

غریبم ٬ غریبی ٬ غریبیم ...

شنبه، ۱۹ تير ۱۳۸۹

دلم پر از دریچه است
پر از دریچه های کوچک
دریچه هایی که هر بار به روی رهگذری باز کردم
رهگذرهایی که یا ماندنی شدند یا رفتند

میخواهم آنها را کم کنم
اما
چند تایش را نگه می دارم
شاید یکی برای مادرم
شاید یکی برای پدرم
شاید یکی برای کودکی که روزی در خیابان به من لبخند زد
شاید برای کسی که او هم دریچه ای برای من در دلش باز کند
به جز آن
همه را کور میکنم

آرامشی عجیب بر دلم سایه می اندازد
بر میگردم
تو را کنار دلم می بینم
آرام ایستاده ای و نگاه میکنی
از تو میپرسم:
آیا میخواهی در دلم برایت دریچه ای باز کنم ؟
قول می دهی که مراقبش باشی ؟
نزدیکتر می شوی
دستم را میگیری و مرا با خود می بری
من با تو همراه می شوم
مرا پیش دلت می بری
دریچه ای نشانم میدهی و می گویی

مدتهاست که این را برای تو ساخته ام !

شرمگین نگاهت میکنم
از کنارت می روم و به سوی دلم باز میگردم

اکنون زیباترین دریچه دلم از آن توست !


جمعه، ۱۸ تير ۱۳۸۹

دوپنجره
یکی برای من یکی برای تو
کنار پنجره من یه گلدون خالیه
به روبرو نگا میکنم
گلدون تو یه گل آفتابگردون داره
لبخند می زنم تو هم می خندی
فردا همین موقع منم یک گل آفتابگردون دارم

اما گلدون تو خالیه!

پنجشنبه، ۱۷ تير ۱۳۸۹

در سياهي شب موج سردي به سوي ساحل، آرام مي آيد ...
موجي سراسر بوي بغض و اندوه ...


کنار همان سکوي هميشگي، درست مقابل افق دريا !

دوشنبه، ۱۴ تير ۱۳۸۹

یک چند خط مینویسم به عمق فاجعه سیستم دانشگاهی این کشور پی ببرید :

یکی که من باشم یه امتحانی رو میشم 16 و یکی که اتفاقاً هم کلاسی من هست همون امتحان رو غیبت میکنه میشه 19 !!!
به نظر باید چه چیزی نثار مسئولان دانشگاه کرد ؟

اینقدر اعصابم خورده که الان برم سر کلاس استاد و مدیر آموزشی و مدیر گروه رو همه رو یکی ببینم و دهنم رو باز کنم هر چی که میاد بهشون بگم ...
دیگه تا این حد مسخره بازی ؟

پ.ن :
خیلی خوشحالم که مثل خیلی هاشون ننشستم چندین روز این کتابا رو بخونم، همون یکی دو ساعت هم از سرش زیادی بود.

شنبه، ۱۲ تير ۱۳۸۹

خداحافط اسطوره !!!
خداحافظ مدعی ...
خداحافظ آرژانتین.
.
.
.
.
بدرود رویای قهرمانی.

پنجشنبه، ۱۰ تير ۱۳۸۹

راستي مي خواستم بگويم كه خيلي دوستتان دارم بانو ... اما ديگر دير شد، چون نامه را پست كرده بودم :دی

دوستان
بایگانی
موضوعات