پنجشنبه، ۹ ارديبهشت ۱۳۸۹

من ؟
گناهکارم .
دارم تاوانش رو پس میدم.
تنهایی
.
میدونی ؟
تنهایی سخته ٬
تنها شدن سخت تر.

چهارشنبه، ۸ ارديبهشت ۱۳۸۹

من
همیشه
تو هرلحظه‌ ای که زندگی میکنم
درگیر گذشته‌ یا آینده‌م
واسه همینم من واقعی نیستم
نمیتونم یه واقعی باشم.

دوشنبه، ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹

همه جا ساکت و مبهم است، خانه خالی و من تنها !
طبق روال این چند روز ...

صدای Evanescence به صورت موقت این تنهایی را جبران میکند.

شنبه، ۴ ارديبهشت ۱۳۸۹

یه روز دلگیر دیگه ... دلگیر تر از همه روزهای گذشته !!!
وقتی فکرت مشغول یه چیزی باشه، نمیتونی به کارهات برسی، مشغولیت ذهن من معطوف میشه به یک نفر یا شاید یه همخونه !!!
خودمم نمیدونم چرا باید اینجوری بشه !!

وینامپ رو باز میکنم، یه آهنگ رو چشم بسته انتخاب میکنم !!!
توی سکوت محض این خونه صداش طنین انداز میشه !!!

ای تو هستی این دل شکسته ی من
نای نفس های خسته ی من
چشمای در خون نشسته ی من
ای جان
من که مست یه جرعه ی ناز نگاتم
پنجره ی رو به خنده هاتم
دیوونه ی اسم آشناتم
ای جان
...

میرم کنار پنجره، بارون میاد، از اون بارون هایی که به قول یه دوست، هواش عاشقونه است !

یه حسی توی وجودم میگه تو میتونی، میتونی بهش امید بدی و به این زندگی دعوتش کنی، تو میتونی بهش این امید رو بدی که دیگه به افق های آینده نگاه کنه.
امروز که تموم بشه میشه 17 روز که توی این خونه تنها هستم، همه آنهایی که روزی اینجا بودن، هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که اینقدر تنها بشم !!!
... !

پنجشنبه، ۲ ارديبهشت ۱۳۸۹

این روزها بهونه خیلی چیزها رو دارم؛
میدونم یه روز میرسه که دیگه هیچ بهونه ای برام نمیمونه ...

فصل پاییزی من ...

چهارشنبه، ۱ ارديبهشت ۱۳۸۹

خیلی وقته که میشینم و توی دنیای خودم هی درستت میکنم و بعدش خراب میشی و بازم هی تلاش میکنم و ....
.
.
.
.
.
بارها شده به خودم نوید روزهای زیبا رو میدم، افسوس که اینگونه نیست:(

دوشنبه، ۳۰ فروردين ۱۳۸۹

همیشه داستان به جاهای باریکی کشیده میشه که کاری از دستت بر نمیاد انجام بدی :(
الان دقیقاً داستان به جاهای باریک کشیده شده، مثل این میمونه که سر کلاف رو گم کرده باشی و هی تلاش کنی و بی نتیجه باشه ...

حماقت ؟
امروز یه حماقت بزرگ انجام دادم که آرزو میکردم این کار رو نمیکردم :(

پ.ن :
نمیدونم تا اول خرداد چرا من باید اینجا تنها باشم ؟

شنبه، ۲۸ فروردين ۱۳۸۹

دلم یه فضای شلوغ میخواد
از همون فضاهایی که میان همچی با هم روبوسی میکنن :-"

برق ها هم رفتن و منو تنها گذاشتن :(
تاریک است و ترسناک !!!
من که نمیترسم :دی

جمعه، ۲۷ فروردين ۱۳۸۹

حوصله ندارم اما ..
همه قصه رو میگم، همه قصه رو حتی اونجایی که دوس ندارم !
بذار صحبت کنیم اینبار ... جای اینکه بنویسیم !!!

میدونم که دیگه مردم ...
مرگمم موقتی نیست...

سه شنبه، ۲۴ فروردين ۱۳۸۹

چقدر تاریکه این شب هام
چه احساس بدی دارم، چه احساس بدی دارم ...
هوا روشن شده انگار ...

هنوز بیدار، بیدارم !

جمعه، ۲۰ فروردين ۱۳۸۹

دستهایم رو باز میکنم و در زیر باران، کودکانه در پی تو میدوم ...
چشم هایم را به یاد آخرین بازی کودکانه میبندم شاید بار دیگر تو را در آغوش بگیرم.

قطره ... قطره ...
میبارد بر صورتم لحظات فراموش نشدنی ...

چهارشنبه، ۱۸ فروردين ۱۳۸۹

زیباست، دل سپردن به رویای دریا ...
جاودانه است دوست داشتن چیزی که از جنس تو نیست !

دوستان
بایگانی
موضوعات