يكشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

باز با آن دیگری دیدم تو را ، جای قهر و اخم خندیدم تو را
باز گفتی اشتباهت دیده ام، گفتمت باشد، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد، با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر کردی که دیگر قلب من، از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را ...

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

شنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۸۸

و رفتن یعنی پیشش باشی و احساس کنه که نیستی !!!

پنجشنبه، ۸ بهمن ۱۳۸۸

چیکه چیکه چیکه کم کم؛ میریزم آروم آروم و نم نم ...
اونی که یه روز عاشقش کردی ...
حالا میگی فراموشش کردم !!!

چیک و چیک، چیک بارون
منو میکشونه تو خیابون
...

دوشنبه، ۵ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن رو دیدی ؟
اونجایی که یهو شروع میکنه به دست و پا زدن، محکم ... خیلی محکم ...
اونجایی که خون گردنش داره میره وو اون داره دست و پا میزنه، تند و تند و تند ... من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست پا زدنش، انگار که همه چی بکگراند میشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمز و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریده اش) بره بیرون.

ولی بعد یه مدت که خونش رفت، هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن، اون لحظه اولی که آب سرد رو روش میریزن، یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه ... یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده، میفهمه دیگه مرده !

دیگه نیست، میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده، میفهمه این آب سرد یعنی یادآوری همه اون دست و پا زدنا و جون کندنا.

میلرزه ... تن بدون جونش میلرزه یه کوچولو.
خواستم بگم گوسفند رو درک میکنم.

/

ضمینه :
از تو بدم میاد.
از امیریه هم بدم میاد.
از تنهایی اتاقم بدم میاد.
از تمام رویاهایی که بوی تو رو میدن بدم میاد.

جمعه، ۲ بهمن ۱۳۸۸

زمستان است و تجدید خاطره های تلخ و شیرین
زمستان است و سرمای وجود من و تنش گرمای تو
زمستان است یادواره اتفاق های ناگوار ...

پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸

درون قلب مردها دو دیوار وجود دارد;
عشق
نفرت...
- کدام پیروز میشود ؟
هر کدام که بیشتر پرورشش بدهی !!!

چهارشنبه، ۳۰ دي ۱۳۸۸

ساکت نمون همیشه نازنینم؛
بهش بگو یه روز عزیزت بودم ...
دلت واسه اشکهای من نسوزه ... بهش بگو من همه چیزت بودم !
چی شد، چرا دستات داره میلرزه ؟
نترس نمیذارم ازت جدا شه ...
بهش بگو عاشق چشمام بودی، بذار اونم وارد ماجرا شه ...

دوشنبه، ۲۸ دي ۱۳۸۸

تو خواب و توی بیداری، تو رو هر شب صدا کردم
نبودی در کنار من ...
به عشقت اکتفا کردم ...

شنبه، ۲۶ دي ۱۳۸۸

سلام به تو
تا به امروز هر چه نوشتم، از دلتنگی بگیر تا انکار نبودنت، همه را دسته کردم تا بدانی روزگارم چنین است ...
اما تمام حرفم همان است که عصر آن روز میانمان گذشت تا امروز ...


تا ابد خوشبخت بمان.

پنجشنبه، ۲۴ دي ۱۳۸۸

نمیدونم…
تا به حال بهت گفتم که چقدر صدای دریا رو دوس دارم ؟

چقدر امواج رو عاشقونه میپرستم ؟
چقدر دوس دارم به کشتی ها خیره بشم و توی خودم غرق بشم ؟
چقدر دوست دارم توی سکوت شب به دریا خیره بشم ...

چهارشنبه، ۲۳ دي ۱۳۸۸

شاید یه فرصت دیگه، توی یه غروب دلگیر، لب ساحل بتونم خودم رو پیدا کنم و به این زندگی امیدوارتر بشم

شاید یه جایی و یه فرصتی بتونم پیدا کنم که بشینم و به روزهایی که خط خطی شون کردم خوب فکر کنم …
کمی هم بغضم بگیره …
و باز توی خودم بریزم !

دوشنبه، ۲۱ دي ۱۳۸۸

حیف لحظه هایی که پای چشمات سر شد ...
دل من تنها بود، بی تو تنهاتر شد !

يكشنبه، ۲۰ دي ۱۳۸۸

شنبه، ۱۹ دي ۱۳۸۸

هنوزم زمستون به یادت بهاره، تو قلبم کسی جز تو !!!
جایی نداره !

جمعه، ۱۸ دي ۱۳۸۸

ملتمسانه به روزهایی که در پیش است
می اندیشم !

سه شنبه، ۱۵ دي ۱۳۸۸

به تو مدیونم که غرورم رو بیدار کردی !!

دوستان
بایگانی
موضوعات