پنجشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

داستان ازاونجا شروع شد که من توی یه ظهر گرم تابستون، توی ارتفاعات یه جایی توی تهران ته دلم هری ریخت پایین و دیگه
نتونستم جمعش کنم.
.
.
.
.
از اون روز خیلی میگذره ....

reza :

وداستان من از روزی شروع شد که پشت تلفن یکی گفت آقا رضا چرا 3 روزه نیستید

نگرانتان بودم و من دستپاچه از اینکه...


و تا حالا عاشق این صدام!!!

از اون روز خیلی سالها (!) برای من میگذره!

سپیده :

و داستان من هرگز شروع نشده بود و من تو خیال خام خودم شروعش کردم و سالها ادامش دادم و هرگز ندونستم که چقدر همه چیز پوچ بود!
غافل بودم از اینکه من و داستانم سالهاست برای دنیا و آدماش تموم شدیم...
___

هی....
چی بگم ، حرف زدن با تو مثل بادمجون واکس زدنه!

سجاد :

خیلی قشنگ گفتی سپیده. حال کردم. خدایش.

دستان منم شبیه مال توئه

دوستان
بایگانی
موضوعات