داستان ازاونجا شروع شد که من توی یه ظهر گرم تابستون، توی ارتفاعات یه جایی توی تهران ته دلم هری ریخت پایین و دیگه
نتونستم جمعش کنم.
.
.
.
.
از اون روز خیلی میگذره ....
و داستان من هرگز شروع نشده بود و من تو خیال خام خودم شروعش کردم و سالها ادامش دادم و هرگز ندونستم که چقدر همه چیز پوچ بود!
غافل بودم از اینکه من و داستانم سالهاست برای دنیا و آدماش تموم شدیم...
___
هی....
چی بگم ، حرف زدن با تو مثل بادمجون واکس زدنه!
وداستان من از روزی شروع شد که پشت تلفن یکی گفت آقا رضا چرا 3 روزه نیستید
نگرانتان بودم و من دستپاچه از اینکه...
و تا حالا عاشق این صدام!!!
از اون روز خیلی سالها (!) برای من میگذره!
و داستان من هرگز شروع نشده بود و من تو خیال خام خودم شروعش کردم و سالها ادامش دادم و هرگز ندونستم که چقدر همه چیز پوچ بود!
غافل بودم از اینکه من و داستانم سالهاست برای دنیا و آدماش تموم شدیم...
___
هی....
چی بگم ، حرف زدن با تو مثل بادمجون واکس زدنه!
خیلی قشنگ گفتی سپیده. حال کردم. خدایش.
دستان منم شبیه مال توئه