يكشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

باز با آن دیگری دیدم تو را ، جای قهر و اخم خندیدم تو را
باز گفتی اشتباهت دیده ام، گفتمت باشد، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد، با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر کردی که دیگر قلب من، از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را ...

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

rəza :

فقط یه جمله میتوانم بگویم!

جانا سخن از زبان ما میگویی!

قشنگ بود!

فقط فکر کنم یه جای دیگر همین یا مشابهش را شنیده باشم!
اگر مال خودتان است لطفاً زیرش درج بفرمایید!
تا اگر مال شماست ماهم انتقادی جانانه نصیبتان کنیم!

سوگند :

متن موجود از اشعار گرانبهای دکتر شاهکار بینش پژوه هست.

دوسش دارم زیاد !!
^.^

صابر :

»ن کتاب اشعارش رو خوندم. کارهای دکتر مثل اسم خودش شاهکار ئه...
دستت درد نکنه...
ایامی رو برای من یاد آور شد...

دوستان
بایگانی
موضوعات