
تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن رو دیدی ؟
اونجایی که یهو شروع میکنه به دست و پا زدن، محکم ... خیلی محکم ...
اونجایی که خون گردنش داره میره وو اون داره دست و پا میزنه، تند و تند و تند ... من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست پا زدنش، انگار که همه چی بکگراند میشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمز و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریده اش) بره بیرون.
ولی بعد یه مدت که خونش رفت، هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن، اون لحظه اولی که آب سرد رو روش میریزن، یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه ... یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده، میفهمه دیگه مرده !
دیگه نیست، میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده، میفهمه این آب سرد یعنی یادآوری همه اون دست و پا زدنا و جون کندنا.
میلرزه ... تن بدون جونش میلرزه یه کوچولو.
خواستم بگم گوسفند رو درک میکنم.
/
ضمینه :
از تو بدم میاد.
از امیریه هم بدم میاد.
از تنهایی اتاقم بدم میاد.
از تمام رویاهایی که بوی تو رو میدن بدم میاد.
از پشت یک سوم - سوگند - Silent Land - MyView - سيگار و اسپرسو - عرفان - سپیده نیک صفت - سپیده داوودی - مانی و حوض نقاشی - سبز، سیاه - کولدساک - چشمان بدون عینک - روزنگار - تراژدی - سامان - پنجره - جمع دخترونه - از نگاه من - پسرک
نگرانی هایم را دور می ریزم
نداشتنت را نادیده می گیرم !
قلبم را سرکوب می کنم
دلتنگت نمی شوم
دوستت ندارم ....
دروغ هایم زیاد شده اند !
ببخشید ولی من همیشه از این صحنه حالم بد میشه . نه نگاه میکنم نه دوست دارم که نگاه کنم و تا میتونم از اون صحنه دور میشم و به تمام آدمایی که این کار رو با اون بدبخت بیچاره میکنن بدم میاد
دست خودم نیست ولی حس بدی دارم
حالا تو چرا حس گوسفند رو درک میکنی ؟؟
بله دیدم واقعا خیلی سخته نگهداشتن گوسفند انگار با تمام وجودش داره جون میده... .
خیلی قشنگ توصیف کردی
خوشم اومد
می دونی... تا حالا فکر اینو نکرده بودم که گوسفند هم می تونه نماد خوبی برای توصیف این حال باشه ، ولی یه چیزی هست
گوسفند که می میره و بلاخره تموم میشه حتی بعد از اون حس بد آخر ، ولی ما چرا هنوز نفس می کشیم؟ یعنی از گوسفندم کمتریم؟
به این چی میگن... آها! زجرکش! فکر نکنم هیچ مرگ و قتل و کشت و کشتاری به اندازه زجر کش شدن و حکم تا ابدش آدمو نیست کنه...
این شعله که تنم را می سوخت از روشنی نگاه تو آغاز شد ؛ کجاست دستانت که خاکسترم را به باد بسپارد....
پ ن : "قصابی ممد بندری"
سلام
من خودم وقت ذبح گوسفند میرم دست و پاشو میگیرم!
راستش میترسم به چشماش نگاه کنم!
ما آدم ، موجود بی رحمی هستیم!
با اجازتون به اسن مطلبتون لینک دادم
اگه ناراحت شدید پاکش کنم!
میخواستم بگم یه بار هم اون آب سرد رو با تمام بی رحمی روی من ریخت !!!
با سپیده موافقم ، گوسفند میمیره ولی ما چی !
از تمام چیزایی که منون یادش مینداخت بیزار شدم ...
هنوزم بیزار هستم ...